می‌آیی و من در دل می‌لرزم

ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی که تو باز آیی،
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟

غم‌هامان سنگین است.
دل‌هامان خونین است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونین،
ما سرتاپا دردیم.
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم.

وقتی که زبان از لب می‌ترسید،
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت،
می‌کندیم.

وقتی که در آن کوچه‌ی تاریکی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سکوتش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ریخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افکندیم.

وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یکجا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه می‌بستیم.

از می، از گل، از صبح،
از آینه، از پرواز،
از سیمرغ،از خورشید،
می‌گفتیم.

از روشنی، از خوبی،
از دانایی، از عشق،
از ایمان، از امید،
می‌گفتیم.

آن مرغ که در ابر سفر می‌کرد،
آن بذر که در خاک چمن می‌شد،
آن نور که در آینه می‌رقصید،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی دیدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنجیر،
ما نام تو را زمزمه می‌کردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت و حشت زا،
آن شب‌های کابوس،
آن شب‌های بیداد،
آن شب‌های ایمان،
آن شب‌های فریاد،
آن شب‌های طاقت و بیداری،
در کوچه تو را جستیم.
بر بام تو را خواندیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی که تو باز آیی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت.
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی که تو باز آیی،
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت.
وین حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
این حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آیی،
اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟
ای آزادی!
آیا با زنجیر می‌آیی ؟...

هوشنگ ابتهاج (الف .سایه)

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

سعی می کنم نیمه ی هرماه یکی از غزلهای حافظ رو به انتخاب خودم (یا به انتخاب شما ،اگه استقبال کنید) بذارم توی وبلاگ و شرحش رو هم از کتاب شرح سودی بر حافظ بنویسم. 

از امید تشکر می کنم به خاطر امانت دادن این کتاب چهار جلدی و نجات دادن من از جستجو  های بی نتیجه توی این دنیای مجازی برای یافتن سر سوزنی شرح و تفسیر غزلهای حافظ!

من



آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم

من نه آنم که به جور از تو بنالم حاشا

چاکر معتقد و بنده ی دولتخواهم

بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره ی خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغانست عبادتگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور میگفت

با همه پادشهی بنده ی تورانشاهم


شرح غزل در ادامه ی مطلب


پ.ن. جاداره از استقبال بی نظیرتون تشکر کنم و به این اعتماد به نفسم که باعث میشه فکر کنم وبلاگم خواننده داره آفرین بگم!!!


ادامه مطلب ...

آیا چیزی از آن مانده است؟

جهان در تنهایی زاده می شود. بارها برایمان پیش آمده که در بین دهها نفر بوده ایم اما در بین آنها نبوده ایم. بارهای بسیاری هم بوده که در تنهایی بوده ایم ولی تنها نبوده ایم و این به نوعی تنهائیست. عین القضات همدانی عارف شهید می فرمایند: کاملترین و صحیح ترین پاسخ ها را قلب تو به تو می دهد, هرگاه جوابت را از کسی نگرفتی از خودت بپرس این هم نوعی تنهائیست.

.

.

.

صائب تبریزی شاعر بزرگ سبک هندی در شعری می آورند:

رتبه می خواهی چو خورشید از خلایق دور باش

سایه از همراهی مردم به خاک افتاده است

ریچارد باخ در کتاب «پرنده ای به نام آذرباد» میگوید:

هرگاه زنجیرهای فکر از هم بگسلند, زنجیرهای جسم نیز گسسته خواهد شد و این جز با رسیدن به تنهایی و کشف خویشتن حاصل نمی شود.

.

.

.

هزاران مثال دیگر میتوان در اهمیت تنهایی آورد, اهمیتش در چیست؟ من فکر می کنم که انسان زمانی مشکل پیدا می کند که از خودش فاصله بگیرد. در این وضعیت دیگران هستند که او را شکل می دهند به عبارتی او اسیر لحظه ها می شود و به همین دلیل هر لحظه اش یک جور می شود و این باعث می شود هرگاه که تنها شد دچار افسردگی و یاس شود و برای گریز از این وضعیت یه دیگران پناه می برد و برای داشتن دلیل, شادی ها و دیدارهای ساختگی بوجود می آورد چیزی که حقیقی نیست و چیزی که حقیقی نیست تاثیر لازم را ندارد.

نمی خواهم بعد روانکاوانه و جامعه شناسانه تنهایی را بنویسم ولی اهمیت دارد. مهم نیست که ما چه کسی هستیم ولی مهم است که سخنگوی خودمان باشیم به عبارتی درونمان را نشان بدهیم تا جهان بداند با چه احساس, به چه نیاز و با چه روحیه ای مواجه است تا در برخورد با آن تکلیفش مشخص شود. اما وقتی خودمان را بروز نمی دهیم حرکت جهان را کند می کنیم و آن را برای رسیدن به مقصد به تاخیر می افکنیم. ما به همه فکر می کنیم جز به خودمان, همه را رعایت می کنیم جز خودمان را, چگونه حرف بزنیم, چگونه بنشینیم, چگونه راه برویم, چگونه بپوشیم, چگونه گریه کنیم, چگونه بخندیم, چگونه چگونه باشیم! آیا این فاجعه نیست؟ آیا کرامت انسانی هر فرد در نادیده گرفتن خویشتن است؟ خودمانیم! ما در کجای خویشتن هستیم؟

آیا چیزی از آن مانده است؟

اردشیر رستمی/مقدمه ی کتاب «آهای اینجا یکی تنهاست»


کتاب: آهای یکی اینجا تنهاست/بزرگمهر حسین پور

نوید و نگار

قرار بود ازدواج کنیم اما بدون بچه. به او گفته بودم بچه نمی خواهم چون از داشتنش وحشت دارم. از این که موجودی را از جایی که نمی دانم کجاست پرت کنم به زندگی اما سرنوشت خودش و نسلی که احتمالا تا صدها سال بعد از او ادامه پیدا خواهد کرد, ربطی به من نداشته باشد, می ترسیدم. هنوز هم می برسم. شاید فکر احمقانه ای باشد اما خودم را مسئول همه ی مصائبی می دانم که ممکن است بعدها بر سر موجودی بیاید که من, و تنها من, به هر دلیل تصمیم گرفته بودم به دنیا بیاید. بارها به این فکر کرده بودم که اگر بچه ی من ناقص الخلقه متولد شود, چه کسی, واقعا چه کسی, مقصر است؟ اگر دختر سالم و خوشگلی باشد اما در سی و دو سالگی سرطان سینه بگیرد چه؟ اگر نوه ی من در تصادف کوری کشته شود؟ اگر پسر نوه ی من از شدت فقر روزی هزار بار دعا کند کاش هرگز متولد نشده بود؟ ...

صفحه ی 20

سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار/ نویسنده: مصطفی مستور


کتابهای مصطفی مستور جز اون کتابهاییه که من رو خیلی جذب می کنه و به نظرم همیشه فضاسازی خیلی خوبی داره. فکر می کنم همه ی کتابهاش رو خونده باشم اما از بین اونها "استخوان خوک و دستهای جذامی" ش بیشتر تو ذهنم مونده چون بیشتر از یه بار خوندمش. معمولا کتابهایی که میشه گفت به سبک مدرن نوشته میشن (یا شاید هم پسامدرن) بیشتر از اونکه جمله های طلایی و آموزنده داشته باشن که بشه اونها رو توی یه وبلاگ تکه های دوستداشتنی نوشت, فضای جالب و جذابی دارن که نمیشه انتخابش کرد و گذاشت توی وبلاگ. باید کل داستان خونده بشه تا اون فضا و حس و حال منتقل بشه.

یکی از ویژگی های سبک پسامدرن که تو کتابهای مستور هم به چشم می خوره و از نظر من همیشه خیلی جذاب بوده Recurring characters هست. یعنی شخصیت های یک داستان میان از وسط یه داستان دیگه رد میشن. من خودم خیلی با این قضیه حال می کنم و در واقع این رو یکی از دلایل اصلی جذاب بودن کتابهای مستور می دونم.  تو کتاب "سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار" این ویژگی محسوس تره به خاطر اینکه هرجای داستان که یک شخصیت از داستانهای قبلی (و حتی داستانهای بعدی!!! مثل  صفحه ی 81 پاورقی25) میاد و از وسط داستان رد میشه, نویسنده توی پاورقی راجع به اون شخصیت توضیح مختصری میده و میگه که این شخصیت ولگرد توی این داستان توی کدوم یکی از داستانهای قبلی - یا بعدی! - ضخصیت اصلی بوده و یا خواهد بود! دوباره من به شخصه خیلی از این کار خوشم اومد و البته تصمیم گرفتم دوباره برم سراغ کتابهای قبلی این نویسنده - چون چیز زیادی ازشون به یاد ندارم - و احتمالا بعدش دوباره بیام سراغ این کتاب - چون احتمالا تا اون موقع چیز زیادی از این کتاب یادم نمونده. همونطور که می بینید این ویژگی پسامدرنی که توی کارهای این نویسنده هست می تونه یه ترفند باشه برای اینکه خواننده رو ترغیب کنه کتابهای نوشته شده چندین و چند بار خونده شه!


تکه ای که از این کتاب انتخاب کردم و گذاشتم شاید از نظر خیلی ها عجیب و حتی مسخره بیاد و شاید خیلی ها فکر کنن که چنین طرز فکری خیلی نادره و کم پیدا می شن آدمهایی که درباره ی «بچه دار شدن» چنین فکرهایی عجیب و غریبی داشته باشن. علت انتخاب این تیکه به عنوان یک تکه ی دوست داشتنی این بود که خود من هم تا حدودی همین دغدغه رو دارم و فکر کردن به این قضیه که یک موجود دیگه ای رو از یک جای مجهول بیارم توی این دنیای مجهول تر من رو به وحشت میندازه!  البته نه به اون شدتی که «نوید» بیان کرده.

در رابطه با این موضوع مطالبی رو توی مجله داستان خوندم که شاید بعدا یه پست راجع بهش بزنم.


مسئله ی دیگه اینه که خیلی وقتا من هم به سرم زده کاری رو که نگار انجام داد رو انجام بدم! فکر می کنم خیلی های دیگه هم مثل من وسوسه شده باشن این کار رو بکنن!!!

من

تو صاحب آن شعرهایی, نمی دانی, می دانم!

بگذار هیچکس نداند
برای تو شعر می گویم
حتی خودت

بگذار هیچکس به یادم نیاورد
برای تو شعر گفته ام
حتی خودم

این

اگر برای شاعر خوب نباشد
برای شعر که هست

و امّا تو
صاحبِ آن شعرهایی
چه بدانی و چه نه

و من .....


افشین یداللهی

دوباره شبهای روشن

عجیب است. اینکه فیلمی چنین تلخ و اندوه بار به یکی از محبوب ترین فیلم های سینما دوستان ایرانی تبدیل شود واقعا جای تعجب دارد. آن هم در کشوری که در صدر پرفروش ترین فیلم های تارخ سینمایش عقاب ها ی اکشن و اخراجی های کمدی قرار گرفته. به خصوص در فضایی که آشنایی عموم مردم با ادبیات و شعر به دیوان حافظ و سعی خلاصه می شود و گهگاه مثنوی معنوی. شب های روشن یک استثنای مطلق در سینمای ایران است. نه ستاره خوش چهره ای دارد و نه جلوه های ویژه ی چشم نوازی. نه به سمت جاه طلبی های مشهور رفته و نه برای رسیدن به فروش بیشتر به تماشاگرش باج داده. تنها با سلاح کلام و دوربین به محبوبیت فعلی اش رسیده و به یکی از ماندگارترین فیلم های سینما ی ایران و یکی از پر فروش ترین فیلم های شبکه ویدئویی تبدیل شده.


عشق مردد

دلبستگی استاد به رویا فراند ساده ای ندارد. استاد خودش را در برابر عشق بیمه کرده تا به این راحتی ها به کسی دل نبازد. نه تنها تلاشی برای ایجاد رابطه نمی کند بلکه در برابر تلاش های دیگران هم جبهه می گیردو امیدهای آنها را به یاس تبدیل می کند. نمونه اش دختر دانشجویی است که در ابتدای فیلم به بهانه نجوه شعر خواندن استاد باب سحبت را با او باز می کند اما تیرش به سنگ می خورد و چیزی عایدش نمی شود. رویا اما از حربه دیگری استفاده می کند. او از همان اول شرط می کند که رابطه اش با استاد «بدون عشق» بماند و در استمداد و کمک خلاصه شود. غافل از اینکه عق شرط و شروط بر نمی دارد و هر زمان وقتش برسد, راهی برای ورود به زندگی آدم ها پیدا م یکند. تضاد میان استاد و رویا اولین برگ برنده شب های روشن است. استاد نماد عقل محاسبه گر آدم های سرسخت است و رویا نماینده ی احساس صادقانه آدمهای عاشق پیشه. چالش میان آن دو همان دوراهی ای است که بالاخره یک روز یقه هرکدام از ما را می گیرد و تردید را به جانمان م یاندازد. به همین دلیل اصلا عجیب نیست اگه هنگام تماشای شب های روشن بخشی از وجود خودمان را قالب استاد ببینیم و بخشی دیگر را در چارچوب رویا. کلنجارهای کلامی آنها همان تشویش های ذهنی ما هستند در مقاطع مهم زندگی که خلاص شدن از آنها به آسانی ممکن نیست و می تواند به قیمت خوشبختی یا بدبختی همیشگی مان تمام شود.


یحیی نطنزی/ مجله همشهری جوان/شماره336/ صفحه ی 78


چون این فیلم یکی از فیلم های مورد علاقه ی منه و قبلا هم درباره ش نوشته بودم, فکر کردم خوبه اگه این نقدی که راجع به اون تو مجله همشهری جوان نوشته شده رو هم به عنوان یک تکه ی دوستداشتنی اینجا بنویسم 

من

چه مهیب است کارهای تو ...

 

 

دنیا زشتی کم ندارد.

زشتی های دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود.

اما آدمی چاره ساز است.

بر این پرده اکنون طرحی از یک زشتی,دیدی از یک درد خواهد آمد که دیده بر آن بستن دور است از مروت آدمی. این زشتی را چاره ساختن, به درمان این درد یاری گرفتن و به گرفتاران آن یاری دادن مایه ی ساختن این فیلم و امید سازندگان آن بوده است.



(این قسمت قبل از شروع شدن فیلم, وقتی صفحه سیاهه و هیچ تصویری نیست با صدای یه مرد -که نمیشناسم- خونده میشه)


نام تو را ای متعال خواهم سرایید

نام تو را با عود ده تار خواهم سرایید

زیرا که به شکلی مهیب و عجیب ساخته شده ام

استخوان هایم از تو پنهان نبود وقتی که در نهان بوجود می امدم

...

...

گفتم کاش مرا بالها مثل کبوتر می بود تا پرواز کرده راحتی می یافتم. هر آینه به جایی دور می رفتم و در صحرا ماوا می گزیدم. می شتافتم به سوی پناهگاهی از باد تند و طوفان شدید زیرا که در زمین مشقت و شرارت دیده ام.

دنیا به بطالت ابستن شده و ظلم را زاییده است. از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم. اگر بالهای باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شوم در آنجا نیز سنگینی دست تو بر من هست. مرا باده ی سرگردانی نوشانده ای. چه مهیب است کارهای تو.


 با صدای فروغ 

خانه سیاه است


همونطور که می دونید این فیلم برای کمک به جذامی ها ساخته شده بوده. از یکی از جذامخونه ها فیلمبرداری شده و زندگی روزانه ی جذامی ها رو نشون میده. در طول فیلم علاوه بر توضیحاتی که درباره ی این بیماری داده میشه متن هایی هم با صدای فروغ خونده میشه که انگار حرف های این جذامی هاست با خدا. 

اولین بار وقتی که خیلی بچه بودم این فیلم رو دیده بودم, وقتی که اصلا نمی دونستم جذام چیه و فروغ کیه و اینا چی میگن و چرا همچینن! یادمه خیلی هم وحشت کرده بودم :|   (قابل توجه اونایی که مواظب بچه ها نیستن!!)

چند وقت پیش به منظور نوشتن یک مقاله ای که راجع به فروغ فرخزاد و سهراب سپهری بود, رفتم سراغ این فیلم که البته در رابطه با اون مقاله به کارم نیومد. ولی دیدنش باعث شد که تو دفتر خاطراتم در روز 27 اردیبهشت یه چیزایی بنویسم:


خانه سیاه است رو دیدم, ولی نذاشتم اتفاقی بیفته! فکر کردم بعدش اعصابم به هم خواهد ریخت, ولی نریخت. یعنی نذاشتم. ولی باید باز هم ببینم. دلم می خواد ببینم و هرچی که فروغ میگه بنویسم.
همه می تونن خوشحال باشن, بخندن, عروسی بگیرن, برقصن! حتی اگه جذامی باشن. خانه هرچقدر هم که سیاه باشه بازم توش زندگی هست. شاید اونجا غم خیلی خیلی زیاد باشه ولی خیلی چیزها هم نیست! مثل حسادت, دشمنی, حرص, دروغ و خیلی چیزهای دیگه! شاید خونه ای که سیاهی توش نباشه اینها به جاش هست. اصلا کدوم خونه سیاه تره؟ خونه ی اونا که همه شون مثل هم هستن و شرایطشون باهم فرقی نداره و به عبارتی همه به یک اندازه بدبخت هستن؟ یا ما که هرچقدر هم تو نعمت غلط بزنیم باز هم چشممون دنبال چیزهاییه که نداریم و حرص چیزهایی رو می زنیم که دیگران دارن؟ شاید هردوتاش یه جور سیاهی باشه!


 تصمیم داشتم همه متن هایی رو که با صدای فروغ خونده میشه بطور کامل تو وبلاگم بنویسم اما چون فیلمی که در دست داشتم پرش داشت و کیفیتش هم خوب نبود نتونستم متن رو کامل کنم. حالا شاید در آینده این کار رو کردم.


در ضمن اصلا کار درستی نیست که نوشته های دفتر خاطرات کسی رو بخونی! خجالت بکش!! :دی  

 

به یاد تو

حرف


دیگر «حرف» نیست

آنچه که من می گویم و تو می شنوی.

شمشیر صدایی ست برای کشتن سکوت.

چرا که من مدتهاست چیزی نگفته ام.

که هرچه گفتم آسمان بود و هرچه شنیدی زمین!


از «حرف» گفتن باز ایستادم و

«مهمل» گفتن آغاز کردم,

مجنون وار

چون نیاکان دردمند و عاشقم.

چرا که «حرف» گفتن را گوشی باید

و «درد» گفتن را همدردی

و از «عشق» گفتن را بی شک همدلی!


آنچه که «من» می گویم

آنچه که «تو» می شنوی

نه! دیگر «حرف» نیست!

من


21 اردیبهشت 1391


عشق٬‌عادت عشق٬ و پایان عشق

به نظر من این همه چیز دانستن چندان مفید نیست. هر چه قدر دانش بالا برود٬ زندگی سخت تر می شود.

صفحه ی ۲۵۹


... مردها همیشه نسبت به کار زنها مشکوک هستند. مدام منتظرند تا اشتباهی از ما سر بزند. دلشان می خواست امکانی در اختیار آنها بگذاری تا بتوانند تو را عفو کنند ...

صفحه ی ۳۲۲


نوشته بود: «ممکن است این آخرین نامه ای باشد که برایت می نویسم» در گردش ما در محله ی مانته ماریو گفته بود:«آخرین باری است که تو را می بینم» کلائودیو بیست و دو سال داشت و از همان موقع بسیاری از وقایع برای او «آخرین بار» بود.

صفحه ی ۳۲۸


او به راحتی می توانست «عشق من» را در آن نقاب غم انگیز بر زبان آورد. عادت کرده بود آن را بر زبان بیاورد و دیگر به معنی واقعی آن فکر نمی کرد.

صفحه ی ۴۰۹


عشق٬‌عادت عشق٬ و پایان عشق.

صفحه ی ۴۱۲


او دیگر از عشق خود نسبت به من حرفی نمی زد. شاید به نظرش عملی احمقانه می رسید٬ ولی عشق چیزی است که مدام احتیاج داری بیانش کنی و مدام دلت می خواهد درباره اش بشنوی. من دیگر نمی دانستم در باطن او چه می گذرد. فقط می دانستم کی گرسنه است٬ کی تشنه است٬ کی خوابش گرفته٬ کی به پول احتیاج دارد و کی گرفتار مسائل سیاسی خود است.

صفحه ی ۴۴۶


من از کودکی معنی عشق را فهمیده ام. شب و روز در کنار پنجره٬ در بستر کوچک خود بین گنجه ها٬ به عشق فکر کرده ام. می دانم. همه چیز را می دانم. هر زنی می داند عشق یعنی چه.گرچه گاهی تظاهر می کند که معنی آن را از یاد برده است.

صفحه ی ۴۵۶


ولی تحمل ظلم خیلی آسان تر از تحمل ظالم بودن است

صفحه ی ۵۵۹


نفس زنان برای جلوگیری از هجوم دستان او می گفتم :«نه٬ فرانچسکو»٬ ولی انگار کلمات من به گوش او نمی رسید. یکدیگر را باز نمی شناختیم. دیگر به یاد نمی اوردیم که هرکدام عاشق چه چیز دیگری بوده ایم. او به روحیه ی لطیف و حساس من آشنایی داشت. چگونه می توانست آن را فراموش کرده و فقط صیغه ای را که کشیش برای ما خوانده بود به خاطر نگاه داشته باشد؟ به نظرم می رسید که یک قانون محرمیت نیز وجود داشت که تا آن موقع هر دوی ما با احترام آن را اجرا کرده بودیم. اگر ما در دوران بردگی زندگی می کردیم او بدون شک خود را به آب و آتش می زد تا نگذارد  بشری مالک یک بشر دیگر بشود٬ چون هیچ کس حق ندارد صاحب جسم یک بشر بشود. من حتی اگر تصمیم می گرفتم که فرانچسکو را ترک کنم٬ قانون باز هم به او حق می داد تا مالک جسم من باشد. سالیان سال٬ در طول تمام عمرم٬ قانون به من اجازه نمی داد تا به میل خود صاحب جسم خود باشم٬ حتی اگر او مردی بدجنس و یا خیانتکار می بود و یا ده ها سال کیلومترها جدا از من زندگی می کرد. با این همه٬ حتی یک برده آزادی بیشتری دارد تا یک زن. و من اگر از آن آزادی سوء استفاده می کردم٬ جزایم مثل بردگان یا شلاق بود یا زندان و یا بدنامی. تنها اختیاری که برای جسم خود داشتم این بود که آن را به رودخانه بیندازم.

صفحه ی ۶۰۴


... چون بشر هرگز واقعا آزاد نمی شود. با خاتمه ی هر حمله٬ حمله دیگری آغاز می شود. مهم این است که آزادی را خودت طالب باشی و در به دست آوردن آن تلاش کنی.

صفحه ی ۶۰۷


پایان


  کتاب: از طرف او/نویسنده: آلبا دسس پدس/ مترجم: بهمن فرزانه


«از طرف او» داستانی هست که از زبان یک زن روایت میشه و در اون به زندگی از دریچه ی چشم یک زن نگاه میشه. فکر می کنم هر زنی که این رمان رو بخونه٬ خیلی جاها با آلساندرا همدردی می کنه٬ خیلی جاها بین خودش و آلساندرا وجه مشترک پیدا می کنه و خیلی جاها متوجه می شه که حرفهای آلساندرا همون چیزهاییه که تو دل خودش هم هست و هیچوقت به کسی نگفته!! حرفها و احساساتی که معمولا از طرف جنس مخالف درک نمی شه و  کم کم خود زن ها هم به این نتیجه می رسن که اون حرفها و احساسات تو دنیای واقعی جایی نداره ... به نظر شخصی من (!!) وقتی زنهای یک جامعه به این نتیجه برسن باید فاتحه ی اون جامعه رو خوند!

و باز هم به نظر شخصی من(!) این کتاب اغراق شده بود و بعضی جاهاش برای من باور پذیر نبود٬ شاید هم چون من به اندازه ی کافی زن نیستم باورش نکردم!!! به هرحال به زنهایی که می خوان خودشون رو بهتر بشناسن و به مردهایی که احیانآ دلشون می خواد زنها رو بیشتر بشناسن توصیه می کنم این کتاب رو بخونن. هرچی باشه از اون کتابهایی که «چگونه همسر خود را بیشتر عاشق کنیم» خیلی جذاب تره!! :|

از دنا برای معرفی کردن این کتاب تشکر می کنم :)

من

احساسی با شکوه و در عین حال سنگدل

همه چیز را هم که نمی شود به بابا گفت٬ سندی. مردها این مساثل را درک نمی کنند٬ مردها ارزش کلمات را نمی فهمند٬ مردها به مادیات اهمیت می دهند و زن ها با معنویات زندگی می کنند.

صفحه ی ۵۹


با ترحمی ناگهانی از زن بودن خود٬ سراپا لرزیدم. به نظرم می رسید که ما موجودات خوب و بدبختی هستیم.

.

.

.

نومیدانه پرسیدم:«مامان٬ آیا گاهی هم می شود که به خاطر عشق احساس خوشبختی کرد؟»

صفحه ی ۶۰


در تاریکی٬ در رختخواب خود٬ با افکار به هم ریخته و گنگ٬ زندگی زوج هایی را که می شناختم مرور می کردم. زندگی عاطفی آن ها را در نظر می گرفتم. چه طور آن مردهایی که در طی روز حتی یک کلمه عاشقانه به همسر خود نمی گفتند٬ شب انتظار داشتند که زن ها حاضر و آماده هماغوش آنها باشند؟ چه قدر توهین آمیز بود. مثل تف کردن به صورت. صبح روز بعدَ همان طور که زن ها کار روزانه ی خود را آغاز می کردند٬ چشمانشان مملو از اهانت شب قبل بود.
صفحه ی ۷۵

آگاهی به زن بودن برایم به نحوی گناه به شمار می آمد. هر علامت زنانگی را در خود با خجالت کشف می کردم. آن علامات را مانند رازی در دل نگاه می داشتم. هم برای خودم و هم برای بقیه.
صفحه ی ۸۰
عشق را همیشه آن طور در نظر مجسم کرده بودم. احساسی مشوش٬ احساسی افسانه ای٬ احساسی با شکوه و در عین حال سنگدل.
صفحه ی۱۱۱

زن و مرد٬ از اولین ملاقات٬ بی اراده شروع می کنند به بازی کردن نقش دلخواه خود. واقعیت را پنهان می سازند و با سماجت هرچه تمام تر از شخصیت ساختگی خود دفاع می کنند و این چنین است که اغلب دو نفر که باهم زندگی می کنند فقط از طریق دو شخصیت مصنوعی باهم ارتباط برقرار می کنند و هرگز یکدیگر را نمی شناسند.
صفحه ی۱۱۲

و من در جوابش می گفتم:«نه٬ دوست ندارم عذر و بهانه ی بی خودی بیاورم»  او از نفرت من به دروغگویی متعجب می شد٬ آن را با بزدلی عوضی می گرفت.
صفحه ی۱۱۵

من قادر نیستم به یک عشق معمولی قناعت کنم. یک عشق عادی به چه درد می خورد؟ خیابان مملو از آن است. کافی است سرت را برگردانی.
صفحه ی۱۶۲

شاید آریبرتو حق داشته باشد. اگر مادر تو صاحب چندتا بچه می شد دیگر وقتی برای پیانو زدن برایش باقی نمی ماند. برادرم معتقد است که این فاجعه همه اش زیر سر پیانو زدن است. در زندگی شش هفت تا بچه لازم است. مادربزرگت عقیده دارد ککه برای بعضی ها حتی بیشتر. آن وقت زن بین حاملگی و زایمان و شیر دادن بچه دیگر فرصت ندارد به چیز دیگری فکر کند. یکی از همسایه های ما زن بسیار زیبایی داشت٬ در عرض ۹ سال ده بچه زایید. هنوز زن جوانی است. او را خواهی دید٬ بیش از سی سال ندارد. با زاییدن آخرین بچه٬ پاهایش یک مرتبه باد کرد و جالا به اشکال می تواند را برود. شوهرش سه خدمتکار برای او گرفته است و او در آشپرخانه می نشیند و فرمان می دهد و خانمی می کند.»
صفحه ی۱۸۸

«آه که چه دردناک است٬ عشق چه دردناک است. فولویا وای به حالت اگر ببینم عاشق شده ای و تو هم٬ همین طور٬ آلساندرا. وای به حالتان. شماها باید آزاد باشید. خوشبخت باشید با مرد ثروتمندی ازدواج کنید٬ عشق چیز وحشتناکی است.» ما سکوت کرده بودیم . وانمود می کردیم که سرنوشتی را که او برایمان در نظر گرفته بود٬ قبول کرده ایم و در عوض٬‌در ته دل٬ آرزوی این «عشق» را می کردیم که ما را به سوی اشک و مرگ سوق می داد.
صفحه ی۱۹۷

هیچ کس هرگز کاملا آزاد نیست. آزادی بشر درست چند ساعت بعداز تولد از او سلب می شود. از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ دیگر فرار غیر ممکن می شود. قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم ...
صفحه ی۲۱۵

تمام وقتت را صرف خواندن کتاب می کنی. کار اشتباهی است. کار استباهی است. کتاب خواندن انسان را ضعیف می کند٬ رنجور می کند٬ تو را برده ی خود می کند و انسان نباید زجر بکشد و بشر اگر بخواهد قوی باشد باید تمام عوامل زجرآور را از خود دور سازد. فقط زجر زایمان است که با ارزش است. من٬ با هر فرزندی که به دنیا می آوردم٬ انگار یک زندگی به زنگیم اضافه می شد.
صفحه ی ۲۳۹

در هر بشری به هر حال٬ مقداری پستی وجود دارد. من مدام دریر قسمت پستی خود بودم.
صفحه ی ۲۵۸

ادامه دارد ...

کتاب: از طرف او/ نویسنده: آلبا دسس پدس/ مترجم: بهمن فرزانه
«مردها به مادیات اهمیت می دهند و زن ها با معنویات زندگی می کنند.» منم وقتی این خط رو خوندم یه پوزخند زدم!! با خودم گفتم:«آره! اونم دخترهای الان! دخترهای این جامعه!!» ولی حالا از پوزخند که بگذریم چی باعث میشه زنهای یک جامعه  آدمها رو با میزان قلنبه بودن جیب طرف مقابل می سنجن؟
چه بلایی سر جامعه ای میاد که زنهاش قید معنویات رو بزنن؟! پرسیدن داره؟! میشه همینی که می بینیم دیگه!!
من