?!!Who were you in your last life

Ha Ha ... :D

Your past life diagnosis:

I don't know how you feel about it, but you were female in your last earthly incarnation.You were born somewhere in the territory of modern Iran around the year 850. Your profession was that of a map maker, astrologer, astronomer.

Your brief psychological profile in your past life:
Artistic personality, always transforming the ugly into the beautiful, gray into bright colors. You would find an opportunity of creative self-expression in any situation.

The lesson that your last past life brought to your present incarnation:
Your main lesson is to develop magnanimity and a feeling of brotherhood. Try to become less adhered to material property and learn to take only as much, as you can give back.


you want to know who you were in your last life? visit this page.

please let me know about your last life!!! 


P.s. This post is for fun! 

من ُ میگه :(

زندگی بسیار ساده است. حتی درختها ساده هستند. زندگی باید ساده باشد. اما چرا برای شما این همه پیچیده شده است؟‌ زیرا درباره آن فلسفه می بافید. برای آنکه در بحبوحه زندگی، ‌در شدت و شور باشید، باید تمام فلسفه بافیها در مورد زندگی را دور بریزید. در غیر اینصورت در ابهام کلمات فرو خواهید ماند. صبحی آفتابی و دلپذیر بود. هزارپایی شاد و آوازخوان، از هوای صبحگاهی سرمست شده بود. قورباغه ای که در آن نزدیکی نشسته بود، از این حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه که احتمالا یک فیلسوف بود، از هزارپا پرسید:‌«‌ صبرکن! تو معجزه می کنی. هزارپا داری. چطور می توانی هزار پا داشته باشی و آنها را به موقع حرکت دهی؟ اول کدامیک را برمی داری؟‌ بعد از آن کدام پا را؟ ‌آیا گیج نمی شوی؟‌ این کار برای من غیر ممکن به نظر می رسد. » ‌هزارپا گفت: «‌من هرگز به این موضوع فکر نکرده ام. بگذار درباره اش خوب فکر کنم. »‌هزارپا در حالیکه آنجا ایستاده بود، شروع به لرزیدن کرد و به زمین افتاد. خود او هم گیج شده بود؛ ‌هزار پا .. چطور می توانست آنها را اداره کند؟ فلسفه مردم را فلج می کند. زندگی نیازمند فلسفه نیست. زندگی به تنهایی کافی است. نیازی به عصا،‌ به حامی و حایل ندارد. زندگی کامل و مستقل است. 

در هوای اشراق/ اوشو/ سوم اردیبهشت


کتاب «در هوای اشراق» دیگه چاپ نمیشه گویا. بنابراین منتظر یه هدیه کوچولو از طرف وبلاگ تکه های دوست داشتنی باشین! شعار ما: ما منتظر دیگران نمی مونیم که واسمون کتاب چاپ کنن یا نکنن! خدا پدر مادر پی دی اِف ُ هم بیامرزه 

من

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

خنک آن دَم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو


داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو


اختران فلک آیند به نظٌاره ی ما

مَهِ خود را بنماییم بدیشان من و تو


من و تو بی «من» و «تو» جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو


طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو


این عجب تر که من و تو به یکی کنج اینجا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو


به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو




خُنُک: خوشا!

داد چیزی دادن: به کمال از عهده ی کاری برآمدن، به نیکی پاس کاری را داشتن.

طوطیان فلکی: کنایه از فرشتگان است، یا کنایه از آسمان ها. 


غزلیات شمس تبریز/ مقدمه گزینش و تفسیر: محمدرضا شفیعی کدکنی



دانلود کنید

خدایم بیامرزد!


اگر روزمرگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی، تو به آرامی آغاز به مُردن میکنی...اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی، تو به آرامی آغاز به مردن میکنی...اگر هنگامیکه با شغل ت یا عشق ت شاد نیستی آنرا عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌ اندیشی بروی...تو به آرامی آغاز به مُردن میکنی...
امروز زندگی را آغاز کن...امروز مخاطره کن...امروز کاری کن...نگذار که به آرامی بمیری...

پابلو نرودا
منبع: فیس بوک (copy paste)

Al Pacino

این روزها زدم تو خط آل پاچینو: پدرخوانده، صورت زخمی، بوی خوش زن (که شنیدم اسلامی ش میشه «بوی خوش سه نقطه!») و ...

این پست چیز خاصی نداره واسه گفتن. هدفم فقط این بود که از این تیکه ی باحال و دوستداشتنی  که تازه کشفش کردم یه حرفی بزنم که جاش خالی نباشه. کاش می شد صحنه هایی که خیلی باهاشون حال کردمُ میذاشتم اینجا! اگه موفق بشم عکسهاشونُ میذارم تو ادامه ی مطلب. دوست ندارم دیالوگهای دوستداشتنی فیلمهاشُ اینجا بنویسم چون بدون صدا و تصویرش اصلا دوستداشتنی نیست.


+ اکثراً میگن پدر خوانده 3 به اندازه 1 و 2 قشنگ نبود و معروف هم نشد. ولی من با 3ش از همه بیشتر حال کردم. مخصوصا اون صحنه ی آخرش که رو صندلی نشسته ... 


+ هنوز کلی فیلم از این بازیگر مونده که ببینم. از این بابت بسیار خوشحالم و کلی انگیزه واسه زندگی پیدا کردم!


+ناگفته نماناد که بخشی از علاقه ی من به آل پاچینو به خاطر چهره ش ِ که یه جور زیبایی و آرامش عجیب غریبی توش ِ . موافقهاش لایک !


+اینم یه بخشی ازبیوگرافی آل پاچینو که واسه من به اندازه ی فیلمهاش جالب بود!

Early life and education

Pacino was born in East Harlem, New York City, to Italian American parents Salvatore Pacino and Rose, who divorced when he was two years old.[1] When he was two, his mother moved to a neighborhood in The Bronx near the Bronx Zoo, to live with her parents, Kate and James Gelardi, who originally came from CorleoneSicily.[2] During his teenage years "Sonny", as he was known to his friends, aimed to become a baseball player, though he was also nicknamed "The Actor".[3] Pacino flunked nearly all of his classes except English and dropped out of school at 17. His mother disagreed with his decision; they had an argument and he left home. He worked at a string of low-paying jobs, including messenger,busboy, janitor, and postal clerk, in order to finance his acting studies.

He started smoking at age nine, drinking, and casual marijuana use at age thirteen , but never took hard drugs.[4] His two closest friends died young of drug abuse at the ages of 19 and 30.[5] Growing up in The Bronx, he got into occasional fights and was something of a troublemaker at school.[6]

He acted in basement plays in New York's theatrical underground but was rejected for the Actors Studio while still a teenager.[3] Pacino then joined the Herbert Berghof Studio (HB Studio), where he met teacher of acting Charlie Laughton—not the actor Charles Laughton—who became his mentor and best friend. During this period, he was frequently unemployed and homeless, and sometimes had to sleep on the street, in theaters, or at friends' houses.

In 1962, his mother died at the age of 43.[8] The following year, his grandfather, James Gelardi, one of the most influential people in his life, also died.

منبع: ویکیپدیا


من


ادامه مطلب ...

حالا هرکی

باتوجه به عنوان وبلاگت مشخصه که بسیار بهت نارو زدن و عقده شدی اومدی اینجا دنبال شوهر بگردی
جمش کن بابا ریدید تو جامعه روشنفکری


اینم یه تکه ی دوستداشتنی که شخصی به نام «حالا هرکی» تو قسمت نظرات خصوصی وبلاگم گذاشته!


وبلاگم 

جامعه روشنفکری 

شوهر آینده م  

من  (زمان حال) 

من (در آینده وقتی شوهرمُ تور زدم) 


نکته ی جالب: تو این بی کامنتی چقدر یه کامنت می تونه آدمُ شاد کنه، حتی اگه فحش باشه! :|

من


عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

تعجب آور نیست که دو بار، به جای یک بار متولد شویم. در طبیعت همه چیز تجدید حیات می کند.

ولتر

صفحه ی 205


ما انتخاب می کنیم که چه زمان به حالت مادی در بیاییم و چه زمان برویم. ما می دانیم چه موقع کاری را که به خاطرش به زمین فرستاده شده ایم، به انجام رسانده ایم. می دانیم چه وقت زمان تمام شده است و آنگاه مرگ را خواهیم پذیرفت. زیرا می فهمیم که از این دوره  زندگی چیز بیشتری عایدمان نخواهد شد. اگر فرصت باقی باشد، و زمان کافی برای استراحت و دوباره انرژی گرفتن روح گذرانده باشیم، اجازه خواهیم داشت بازگشت دوباره مان به جسم خاکی را انتخاب کنیم. آنها که تردید می کنند، که از بازگشتشان به زمین اطمینان ندارند، ممکن است فرصتی را که به آنها داده شده، از دست بدهند، فرصت انجام کاری را که در زمان قرار داشتن در حالت مادی، باید انجام می دادند.

صفحه ی 31


اگر کاملا در حال حضور نداشته باشید، پراکنده می شوید و زندگی می گذرد. اینگونه است که احساس عطر، ظرافت و زیبایی زندگی را از دست می دهید. انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر شما جریان می یابد.

گذشته تمام شده است. از آن بیاموزید و بگذارید برود. آینده هنوز نرسیده است. برای آن برنامه ریزی کنید اما بیهوده نگران آن نباشید. نگرانی بی فایده است.

صفحه ی 54


مگدا به دنبال امنیت و قدرت ظاهری بود و اینها را بر عشق مقدم دانست، بر چیزی که سرچشمه حقیقی امنیت و اقتدار است. ظاهرا تصمیم او یکی از آن تصمیمهایی بود که در زندگی نقطه عطفی محسوب می شود. انشعابی در جاده زندگی که وقتی در آن قدم می گذارید، دیگر بازگشتی نیست.

صفحه ی77


عشق پاسخ نهایی است. عشق یک نیروی خیالی نیست، بلکه یک انرژی واقعی یا طیفی از همه نیروهاست که شما می توانید در وجود خودتان ایجاد و حفظ کنید. فقط دوست بدارید و مهربان باشید. به این طریق کم کم خدا را در وجودتان لمس خواهید کرد. عشق را احساس کنید. عشقتان را ابراز کنید.

صفحه ی 89


همه اش درباره دوران زندگی و انرژی هاست، اینکه ما چطور از زندگیمان استفاده می کنیم که انرژیهایمان را کامل کنیم تا بتوانیم به دنیای بالاتری برویم. آنها درباره ی انرژی و عشق حرف می زنند و اینکه این هر دو یکی هستند ... وقتی که ما بفهمیم عشق واقعا چیست.


اگر به الهامات درونی مان گوش کنیم عشق را بهتر می فهمیم.

صفحه ی 109 و 110


بخشش بسیار مهم است. همه ی ما آن جرمهایی را که دیگران را به ارتکابش محکوم می کنیم، خود مرتکب شده ایم ... باید آنها را ببخشیم.

صفحه ی 119


محرمانه به نجوا گفت: «من حتی باور نمی کنم که این خدایان وجود داشته باشند.»
«باور نمی کنی؟»
«نه، چطور ممکن است خدایان به اندازه ی انسانها حقیر و احمق باشند؟ وقتی آسمانها را مشاهده می کنم، و هماهنگی زیبای میان خورشید و ماه و سیارات را می بینم ... چطور ممکن است چنین شعور و عقلی حقیر و احمق هم باشد؟ معنی ندارد. ما به این به اصطلاح خدایان کیفیت خودمان را می دهیم. ترس، خشم، حسادت، کینه، اینها به ماتعلق دارند و ما آنها را به خدایان می تابانیم. من ایمان دارم که خدای حقیقی بسیار ورای احساسات انسانی است

صفحه ی134


مردم اغلب در پشت عناوین حرفه ای و ظاهری شان پنهان می شوند (پزشکان، وکلا، سناتورها و غیره) عناوینی که تا پیش از بیست یا سی سالگی ما اصلا وجود نداشته اند. باید به یاد بیاوریم پیش از آن که عناوینمان را به ما عطا کنند، که بوده ایم.

صفحه ی149


«آنچه اهمیت دارد، با عشق خود را به دیگری رساندن و یاری دادن است، نه نتیجه کار. خود را با عشق به دیگران برسانید. این تنها کاری است که باید انجام دهید. یکدیگر را دوست بدارید. نتیجه ی دوست داشتن یکدیگر و رسیدن به یکدیگر آن نتیجه ای نیست که دلتان می خواهد، یعنی منتفع شدن جسم. شما باید دل انسانها را شفا ببخشید.»

...

درمان را با نتایج جسمانی نسنجید. درمان در سطوح مختلف انجام میگیرد، نه فقط در سطح جسم. درمان واقعی باید در سطح قلب به وقوع بپیوندد.

صفحه ی167 و 168


الزاما همیشه با جفت روحی که پیوندتان از همه محکم تر است ازدواج نمی کنید. شاید بیش از یک جفت روحی داشته باشید، چون خانواده ها با هم سفر می کنند ممکن است انتخاب کنید که با کسی که پیوند کمتری باشما دارد ازدواج کنید، کسی که چیز خاصی داشته باشد به شما یاد بدهد یا از شما یاد بگیرد. ممکن است بعد از آنکه هردوی شما در این زندگی صاحب خانواده شدید جفت روحی خود را باز شناسید. یا ممکن است محکمترین پیوندتان با جفت روحیتان با والدین، فرزند، یا خواهر و برادرتان باشد. یا شاید محکمترین پیوندتان با جفت روحی ای باشد که در طول زندگی فعلی شما به جسم نیامده باشد و از آن طرف مراقب شما باشد، مثل یک فرشته ی نگهبان.

صفحه ی195


آن جفت روحی که در دسترس اما در غفلت است و هنوز بیدار نشده، شخصی مصیبت آفرین است و می تواند موجب درد و رنج و اضطراب شما باشد. بیدار نشده، یعنی آنکه او زندگی را به وضوح نمی بیند. از سطوح مختلف هستی خبر ندارد. بیدار نشده کسی است که از ارواح بیخبر سات. معمولا ذهن روزمره مانع بیداری می شود.

صفحه ی196


افراد بهبود می یابند حتی اگر به زندگی های گذشته معتقد نباشند. اعتقاد درمانگر هم مهم نیست. خاطرات درک می شوند و علایم ناپدید می گردند.

صفحه ی 210


ما همه قدرتهای فراروانشناسی داریم. ما همه کاهن هستیم. به سادگی فراموش کرده ایم.

...

ما همه خدا هستیم. خدا در درون ماست. ما نباید به وسیله ی نیروهای روانی منحرف شویم چون اینها فقط علائم میان راه هستند. ما نیازمند آنیم که الوهیت و عشق خود را با اعمال الهی بیان کنیم: با خدمت کردن.

صفحه ی215


اگر به عشق اجازه دهید آزادانه جاری شود، بر هر مانعی غالب خواهد شد.

جمله ی آخر


کتاب: تنها عشق حقیقت دارد

نویسنده: دکتر برایان ال. وایس

مترجم: زهره زاهدی


«تنها عشق حقیقت دارد» داستانی از همزادان باز پیوسته. اگه به «تناسخ»، «مراقبه»، «همزاد»، «جفت روحی» و شبیه اینها اعتقاد دارید این کتابُ از دست ندید. اگه هم اعتقاد ندارید این کتابُ بخونید شاید از راه به در شدید اعتقاد پیدا کردید!


آنان که طلبـکار خدایید، خود آیید

بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟

وانـدر طلـب گمشـده از بهر چرایید


***

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش


***

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی


کلا همه ی کتابها و شعرها و فیلمها و اهنگهای خوب دنیا یه حرف مشترک می زنن یا فقط همه ی کتابها و شعرها و فیلمها و اهنگهایی که من باهاشون سر و کار دارم یه حرف مشترک می زنن؟!

من

عشق را پیمانه باش

ساقیا بیگه رسیدی می بده مردانه باش

ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش

سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده

وان کز این میدان بترسد گو «برو در خانه باش»

چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه ی مطلقی

بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش

دُرهای باصدف را سوی دریا راه نیست

گر چنان دریات باید بی‌صدف دردانه باش

بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کُش

شمع را تهدید کن ک«ای شمع چون پروانه باش»

کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو

ک«ای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش»

لانه تو عشق بودست ای همای لایزال

عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش


1/1 بیگه: غروب، دیر

1/2 همچو می دیوانه باش: به اعتبار جوش و خروشی که شراب در خم دارد و بی قرار است، آن را به دیوانه تشبیه کرده است یا به اعتبار آثارش که همه نظم ها را بر هم می زند.

2/1 موی را گنجا مده: جای گنجیدن مویی را در آن باقی مگذار، لبریزش کن.

5/1 خیره کُش: آن که بی سبب و بر خیره می کشد.

6/1 کاسه سر را تهی کن: یعنی از هر چیز دیگری به جز عشق سر خویش را تهی کن.

7/1 لایزال: همیشگی، جاودانه.


غزلیات شمس تبریز/ مقدمه گزینش و تفسیر: محمدرضا شفیعی کدکنی

تو بدو بشناس او را نه به خود

عقلم ببرد از ره، کـ«ز من رسی تو در شه»
چون سوی عقل رفتم، عقلم نداشت سودم

عقل مرا فریفت که از طریق من می توانی به معرفت حق تعالی دست یابی، وقتی راه عقل را اختیار کردم، متوجه شدم دعوی او نادرست است و رهنمونی او سودی ندارد. این نکته که در مثنوی و دیوان شمس و تمامی متون صوفیه به تکرار و با تمثیل های گوناگون بیان شده است یکی از مبانی اساسی آموزش صوفیه است که خدای را به عقل ( عقل در این جا به معنی خردِ منطق گرایِ فلاسفه است و ربطی به اصطلاح عقل قرآنی و حدیثی و عقلی که در بعضی از کاربردهای خاص صوفیه، دیده می شود ندارد.) نمی توان شناخت و حق را به حق باید دانست و به یاری او؛ به قول عطار(منطق الطیر، 237):
تو بدو بشناس او را نه به خود    راه از او خیزد بدو، نه از خرد
ابولحسن خرقانی گفته است: «علماء امت بر آن متفق اند که خداوند را، جل جلاله، به عقل باید شناخت. بُلحسن چون به عقل نگرست او را درین راه نابینا دید. تا خدایش بینایی ندهد و راه ننماید نبیند و نداند. بسیار کس را ما دست گرفتیم و از غرور عقل به راه آوردیم» --> اسرار التوحید، 219/1 و تذکرة الاولیاء. 219/2

غزلیات شمس تبریز
مقدمه، گزینش و تفسیر: محمدرضا  شفیعی کدکنی
انتشارات سخن، تهران



... چرا نباید برای تمام عمر کافی باشد؟

ناگهان چنین پنداشتم که همه مرا در تنهایی ام رها کرده و به دورم انداخته اند.

صفحه ی 8


زمانی که خود ناراحتیم، نسبت به اندوه دیگران حساس تر می شویم. احساساتمان ویران نمی شود، بلکه در قلبمان تمرکز می یابد.

صفحه ی 54


این فکر مدتها زهنم را به خود مشغول کرده است. چرا همه ی مردم نمی توانند با هم برادر باشند؟ چرا به نظر می رسد که حتی بهترین مردم چیزی مرموز پشت سر خود پنهان کرده اند؟ چرا آنچه را در قلبت داری در قالب واژه ها در نمی آوری؟ هرکس از ترس این که مبادا احساساتش مورد تمسخر قرار گیرد آن را هرچه بیشتر پنهان می دارد.

صفحه ی 59


خدای بزرگ یک دقیقه ی تمام خوشبختی، چرا نباید برای تمام عمر کافی باشد؟

صفحه ی آخر


کتاب: شبهای روشن/ نویسنده: فئودور داستایوسکی/ مترجم: نسرین مجیدی


اگه زندگی مون مثل یک سطح شیب دار باشه که داریم آروم و بی حوصله ازش بالا می ریم تا به تهش برسیم، گاهی وسط این سطح شیبدار یه اتفاقی می افته که حکم یک پله رو داره! یه پله که زندگی رو به دو بخش تقسیم می کنه: قبل از اون پله و بعد از اون.

حالا این حرفها چه ربطی به شبهای روشن داره؟ ربطش اینه که قبل از اون پله شبهای روشن یه کتاب لوس بود که صفحه هاش رو می شمردم تا تموم بشه، اما بعد از اینکه اون پله رو رد کردم.... :)

پ.ن. گاهی ممکنه پشت سر گذاشتن این پله ها خیلی سخت و نفس گیر باشه، اما اگه چیزهای لوس رو به تکه های دوستداشتنی تبدیل کنه، اگه به چیزهای بی معنی و ساده معنی بده، ارزشش رو داره!

من