چرا همه ی ما «کودکی» را دوست داریم؟ چرا دوران کودکی زیباتر از بقیه عمر آدمی است؟ چرا با دیدن «کودکی» لبخند بر لبانمان می نشیند و یک حس غریب از جنس غربت به ما هجوم می آورد؟ فکر می کنم فقط به یک دلیل. یا اگر نخواهیم کلمه ی فقط را به کار ببریم٬ فکر می کنم به این دلیل که کودک نقاب ندارد. هنوز نقاب را کشف نکرده. هنوز دورو نشده. هنوز دنیای بایدها و نبایدها را نفهمیده. هنوز مجبور نیست برای تنازع بقایش خودش را پنهان کند. هنوز خودش است. همانی که همه ادیان٬ همه اسطوره ها و همه آدم حسابی ها سفارش می کنند:«خودت باش»!
مگر ما کس دیگری هستیم؟ که به ما سفارش می کنند خودمان باشیم؟
چرا بعضی وقت ها به دیوانه ها غبطه می خوریم؟ چون خودشان هستند و بایدها و نبایدها را نمی فهمند. ما دوست داریم خودمان باشیم و در ضمن نمی توانیم از بایدها و نبایدها بگریزیم. می خواهیم «کودک» باشیم اما منافع غیر کودکانه مان را هم دوست داریم و نمی خواهیم از دستشان بدهیم. کودک درونمان را دوست داریم. اما ترجیح می دهیم بیرون نیاید و در همان درون بماند. قدیم ها به «مطرب» ها غبطه می خوردند. دعوتشان می کردند تا شب شاد و پر طربی را فراهم کنند. اما فردا ی آن شب از مطرب ها دوری می کردند٬ چون برای تجارت و قدرت و بازار نباید مطرب باشی!
این تناقض همیشگی آدمی است. از زمانی که آدم و حوا در بهشت فهمیدند لخت و عریان هستند و سعی کردند با برگ انجیر خودشان را بپوشانند٬ این تناقض آغاز شد. اگر آدم یا حوا به تنهایی زندگی می کردند؛ یعنی دو نفر نبودند٬ آیا لازم بود خودشان را بپوشانند؟
آدمی در زندگی تجمعی٬ در زندگی با دیگران است که در دام این تناقض می افتد. خودت باش! یعنی مثل دیگران نباش. یعنی در برابر دیگران خودت را نپوشان. خودت را پنهان نکن. مغلوب شرایط نشو.
شرایط کار. شرایط اجتماع! شرایط خانواده! شرایط رفاقت! شرایط عشق! شرایط تنفر! شرایط قدرت! و در نهایت شرایط منافع!
اگر خودت باشی٬ شاید از اجتماع طرد شوی. شاید از خانواده طرد شوی. از کار٬ از قدرت٬ از عشق ... طرد شوی.
اینجا باید انتخاب کنیم. اگر بخواهیم چیزی به دست بیاوریم٬ قاعدتا باید چیزی را از دست بدهیم. این هم از همان قوانین اعصاب خردکن جهان است.
بالاخره اگر بخواهیم کودکی مان را از دست ندهیم٬ شاید منافع دیگرمان را از دست بدهیم.
از اینجا به بعد به خودمان مربوط است که دوست داریم چه چیزی را به دست بیاوریم و مجبوریم چه چیزی را از دست بدهیم. باید انتخاب کنیم. و انتخاب هم سخت است. می دانم.
اما می گویند فقط لحظه ی انتخاب سخت است. بعد از انتخاب دیگر سخت نیست. مثل متولد شدن. زمان تولد سخت است. اما بعد از تولد راحت می شود. اما آیا بعد از تولد راحت می شود؟ نمی دانم.
رضا کیانیان
مجله ی چلچراغ/ شماره۳۰۲/ صفحه ی ۲۹
چند سال پیش٬ یعنی سالِ ... بذار نگاه کنم ... آها! سال ۱۳۸۷ که این مجله رو خریدم و این تیکه رو خوندم٬ یادمه که خیلی به دلم نشست. تو وبلاگ اون دوره ام هم نوشتمش. البته فقط پاراگراف اولش رو.
همیشه خیلی زود جو گیر می شم! اون موقع هم وقتی پاراگراف اول و دوم این نوشته رو خوندم خیلی جوگیر شدم و دیگه بقیه ش رو با دقت نخوندم!! به جاش همون پاراگراف اول و دوم رو چندین بار خوندم و گمونم انتخاب کردم!
چند روز پیش که دوباره رفتم سراغ این مجله و دوباره چشمم به این متن افتاد دیدم اون پایین ترهاش یه چیز خیلی مهم هست که من موقع انتخاب اصلا بهش توجه نکرده بودم!!
اگر خودت باشی٬ شاید از اجتماع طرد شوی. شاید از خانواده طرد شوی. از کار٬ از قدرت٬ از عشق ... طرد شوی.
الان هم که دیگه کار از کار گذشته. چون خیلی وقته انتخاب کردم!! :|
طرد شدن از عالم و آدم٬ آره سخته! ولی اینکه «خودت» باشی هم یه لذت توآم با آرامشی داره که اگه «خودت» نباشی هیچوقت نمی تونی تجربه ش کنی :) البته به نظرم هیچوقت هیچ آدمی نمی تونه صد در صد خودش باشه. ولی به همون میزانی که «خودش» ئه از اون لذت و آرامش هم بهره می بره ...
+ کلا زیاد جدی نگیرید این چیزهایی که گفتم رو! :|
من
خیلی ها از احساس و دغدغه های مادرانه نوشته اند. اما این متن با نظرگاهی دیگر این حس را توصیف می کند. فیروزه گل سرخی که دندان پزشک و نویسنده است, زندگی یک مادر شاغل از نوع امروزی اش را تصویر کرده, تصویری که احتمالا به این زودی از یادتان نمی رود, تصویر زمانی که زندگی یک مادر زیر و رو می شود.
مجله داستان همشهری/ شماره نهم/ویژه یلدا
مثلا شاید بتونید بفهمید که چی باعث می شه مادرتون نصف شب از خواب بیدار شه بیست تا پله رو بیاد پایین در اتاقتون رو بزنه, از خواب بیدارتون کنه و بگه:"قبل خواب گفتی سرم درد می کنه اومدم ببینم چیزیت نشده باشه, یه وقت بخاری اتاقت گاز پس نداده باشه, در رو باز کن ببینم!!!" و بعد از اینکه دو ساعت اینور و اونور بخاری رو ور انداز می کنه و خیالش راحت میشه بره بالا. و شما چند ثانیه حساب کتاب کنید تا بفهمید چی شد و چی میگفت و یعنی چی و ... . بعدش هم که به هیچ نتیجه ای نرسیدید شونه هاتون رو بندازید بالا و به خوابتون ادامه بدید!
من
ـ خب خودت باید تصمیم بگیری.
ـ نمی تونم. واسه همینم اومدم پیش شما.
ـ خواهرشم تو رو دوست داره؟
ـ خیلی.
ـ می تونی فراموشش کنی؟
ـ نه
ـ خب پس برو باهاش عروسی کن دیگه.
ـ په اکبر چی؟
ـ تو می دونی اکبر واسه چی اون دختره رو کشت؟
ـ دوستش داشت
ـ آدم وقتی کسی رو دوست داره مگه می تونه بکشه؟
ـ نمی خواست بدنش به کس دیگه.
ـ تو اگه جای اکبر بودی چیکار می کردی؟ تو هم دختره رو می کشتی؟
ـ فراموشش می کردم.
ـ پس آدمی که عاشق یه نفره می تونه فراموشش کنه. می تونه؟! اگه میشه تو هم خواهر اکبر رو فراموش کن.
ـ نه. نمیشه.
ـ شاهینُ یادته تو؟
ـ آره
ـ می دونی چرا قتل کرده بود که؟
ـ پول طلبکار مادرش رو نداشتن بدن مجبور شدن یارو طلبکاره رو بکشن.
ـ آره. شاهین با ما نداشت. عاشق مادرش بود. نمی خواست مادرش بخاطر بدهی سنگین چند سال بیفته تو زندون. طاقتش رو نداشت. طلبکاره رو کشت که مادرش رو از دست نده. تو میگی کار خوبی کرد؟
ـ نه.
ـ تو اگه جاش بودی چیکار می کردی؟ طلبکاره رو میکشتی یا مادرتو فراموش می کردی؟
ـ مادرم رو فراموش می کردم.
ـ پس میشه کسی رو که عاشقشی فراموش کرد!
ـ نه نمیشه! من نمی تونم!
ـ آدم راجع به بقیه خیلی راحت می تونه بگه فراموشش کن. قاضی هایی هم که حکم اعدام اکبر و شاهین و این برو بچه ها رو دادن همین فکر رو می کردن.
ـ من چیکار کنم آقای غفوری؟
ـ من اگه جای تو بودم خواهر اکبر رو فراموش می کردم اما ممکنه یه روزی عاشق بشم خودم هم نتونم فراموش کنم. حتی به قیمت مرگ یه آدم دیگه باشه ...
فیلم: شهر زیبا/ نویسنده و کارگردان: اصغر فرهادی
بازیگران: فرامرز قریبیان٬ ترانه علیدوستی٬ بابک انصاری ...
گفته بود «پروانه ها هم مهاجرت می کنند.» به آسمان نگاه کردم. آبی بود. بی حتی یک لکه ابر.
صفحه ی آخر
کتاب: چراغها را من خاموش می کنم/ نویسنده: زویا پیرزاد
عجیب به نظر میاد! کتابی که خیلی دوستش داری و تا حالا چند بار خوندیش٬ تو وبلاگ «تکه های دوست داشتنی» ت جایی نداره. نه به خاطر اینکه دوست داشتنی نیست٬ به خاطر اینکه بعضی از دوست داشتنی ها رو نمی شه نوشت٬ فقط میشه یواشکی دوستشون داشت و به کسی هم نگفت!
+ فکر می کنم شبیه کلاریسَ م. یا شاید هم دوست دارم که باشم!
من
از بهشت که بیرون امد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه ...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او "اختیار" داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
صفحه ی 7
میکائیل به خدا گفت: خسته ام، خسته ام از این آدم ها، که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا، چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر!
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند، نان نیست، نور است. تو مامور آنی که نان بیاوری، اما نور تنها نزد من است، و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد، گرسنه خواهد ماند.
صفحه ی53
پرده اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.
رازی به اسم هر چه که می دانی.
و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی ، که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید.
در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند.
خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم، و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مؤمن می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لا به لای رازها عبور داد و در هر عبوری رازی گشوده شد.
و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.
و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند، و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.
صفحه ی 57
کتاب: پیامبری از کنار خانه ما رد شد/ نویسنده: عرفان نظرآهاری
با تشکر از مهرنوش برای کادو دادن این کتاب! :) در ضمن عرفان نظرآهاری مرد نیست، زنه!
من
ــ پدربزرگ٬ آدمها ما را می کِشند ... ما را می کُشند و همه جای ما را می خورند ... اما خرها را نه می کُشند ... و نه هیچ جایشان را می خورند ... یعنی واقعآ آنها خوردنی نیستند؟ چرا اینهمه اختلاف ...؟!
ــ پسرم ... آنها به «مزرعه دارها» سواری می دهند ... پس زنده می مانند. یادت باشد ... راز زنده ماندن در مزرعه این است ...
قسمت نوزدهم
کتاب: من گوساله ام/ بزرگمهر حسین پور
به علت کمیک استریپ بودن این کتاب قادر به نوشتن تکه های دوست داشتنی ش نبودم٬ خودتون کتاب را تهیه فرموده مطالعه نموده کیف کنید! با تشکر از پرستو برای معرفی کتاب :)
من
سرزمین شادی
آیا به سرزمین شادی ها گذارت افتاده
جایی که هر روز همه شادند و دلشاد
همه ش لطیفه می گویند و آواز می خوانند
آوازهای شادٍ شاد٬
آنجا که پر از خوبی است و شادمانی؟
در سرزمین شادی ها کسی غمگین نیست
تا بخواهی خنده است و لبخند.
من خودم رفته ام به سرزمین شادی ها
وای که چقدر کسل کننده بود آنجا !
کتاب: آنجا که پیاده رو پایان می یابد/ از: شل سیلوراستاین/ ترجمه: رضی خدادادی (هیرمندی)
خوشبختی را چنان در هاله یی از رمز و راز٬ لوازم و شرایط٬اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم ...
صفحه ی ۶۷
ما روزگار خویشتنیم٬ زمان و زمانه ی خویشتنیم٬ و جایگاه خویشتن.
ما نفس زندگی هستیم٬ و ماده ی زندگی٬ و روح زندگی ...
آیا زندگی را چگونه می خواهی؟
ما را آنگونه بخواه٬ و ما را آنگونه که می خواهی بساز!
از همین امروز
از همین حالا ...
صفحه ی ۷۱
عزیز من! هرگز لحظه های گریستن را به خنده وامسپار٬ که چهره یی مضحک و ترحم انگیز خواهی بافت.
شنیده ام که «ون گوگ»٬ بی جهت می گریسته است. بی جهت! چه حرفها می زنند واقعا! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم٬ او٬ یقینا بی دلیل گریسته است.
صفحه ی ۷۶
و اینک این جمله را در قلب خویش باز بگو:
انسان بدون گریه٬ سنگ می شود.
صفحه ی ۷۷
اشک٬ خدای من اشک ...
بدون احساس کمترین خجالت٬ به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛ اما نه به خاطر مسآله ی حقیر٬ نه به خاطر دنائت یک دوست٬ نه به خاطر معشوق گریزپای پر ادا٬ و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت٬ و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر٬ ونه به خاطر خبث و طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند ...
صفحه ی ۸۲
همیشه گفته ام و باز می گویم٬ عزیز من٬ کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه٬ رها مکن٬ که ورشکست ابدی خواهی شد ...
آه که در کودکی٬ چه بی خیالی بیمه کننده یی هست٬ و چه نترسیدنی از فردا ...
صفحه ی ۹۲
عیب گرفتن آسان است بانو٬ عیب گرفتن آسان است.
حتی آنکس که خود٬ تمام عیب است و نقص و انحراف٬ او نیز می تواند بسیاری از عیوب دیگران را بنماید و برشمارد و چندان هم خلاف نگفته باشد.
صفحه ی ۹۵
زندگی زراندیشانه ی امروز٬ مجال یکسره خوب بودن٬ کامل عیار بودن٬ حتی در ذهن هم انحراف و اندیشه ی باطلی نداشتن را از انسان گرفته است.
صفحه ی ۹۶
محبت را در گلدان طلای جواهر نشان کاشتن و امید رویش و باروری داشتن٬ اشتباهی ست که به آسانی جبران پذیر نیست.
صفحه ی ۱۰۴
همسفر بودن و هم هدف بودن٬ ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن٬ دال بر کمال نیست٬ بل دلیل توقف است.
صفحه ی ۱۱۲
ای عزیز!
انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچ کس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وانمی دهد
یکباره خسته نمی شود٬ رنگ عوض نمی کند٬ تبدیل نمی شود و از دست نمی رود.
صفحه ی ۱۲۳
خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست٬ ساده بگیریم.
خوشبختی را٬ تنها به مدد طهارت جسم و روح٬ در خانه ی کوچک مان نگه داریم.
صفحه ی ۱۲۶
اگرچه درست است و منطقی که ما حق نداریم نسبت به هم خشمگین شویم؛ اما از آنجا که گهگاه٬ تحت شرایطی که به انسان تحمیل می شود٬ نگهداشت خشمی آنی و فورانی٬ از اختیار انسان بیرون است ــ و بدا به حال انسان ــ هرگز نباید و حق نیست که لحظه های نادر خشم را ٬ لحظه های قضاوت تلقی کنیم و آنچه در این لحظه های نفرین شده ی شرم آور بر زبان می آید معیار و مدرک قرار بگیرد.
صفحه ی ۱۲۹
کسی که سهراب را روست داشته باشد٬ شاملو را احساس کند٬ فروغ را بستاید٬ و هر شعر خوب را آیه یی زمینی بپندارد٬ چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...
صفحه ی ۱۳۷
سنگین ترین دردها٬ چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند٬ و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هرحال شیرین دارند...
صفحه ی ۱۳۹
پایان
کتاب: چهل نامه ی کوتاه به همسرم/ نویسنده: نادر ابراهیمی
چند روز پیش یه نفر اومد خونمون و این کتاب رو از روی میزم برداشت ... یه نگاهی بهش انداخت و گفت:«این کیه؟» گفتم نادر ابراهیمی. گفت:«دیگه چه کتابایی داره؟ فقط از همین چرت و پرتا می نویسه؟» !!! با شناختی که از اون شخص و شیوه ی زندگی کردنش و نگاهش به زندگی دارم چیزی جز این ازش انتظار نداشتم٬ از اون آدماست که وقتی باهاش از عشق حرف بزنی انگار خنده دار ترین جوک عالم رو براش تعریف کردی! البته حق هم داره٬ تصویری که اون وخیلیهای دیگه مثل اون از عشق تو ذهنشون دارن خیلی با جوک فرقی نداره و واقعا باید بهش خندید!!!
دارم فکر می کنم چطوری میشه که نظرات آدما انقدر متفاوت باشه! چطوری میشه کتابی رو که من هر بخشش رو چند بار می خونم و میام یه جایی تیکه های دوست داشتنی شو می نویسم و وقتی دلم می گیره و اعصابم میریزه به هم میرم سراغشون و دوباره و سه باره و چهار باره می خونمشون به نظر یکی «چرت و پرت» بیاد؟!!
ما دقیقا همونطوری زندگی می کنیم که خودمون می خوایم٬ همونطوری که خودمون انتخاب می کنیم. هرچی بیشتر میگذره بیشتر یه این قضیه ایمان میارم!!
جدای از همه ی اینها صداقت اون شخص رو تحسین می کنم چون خیلی رو راست به کتابی که داشتم می خوندم گفت «چرت و پرت». بعضی ها همینم نمیگن فقط یه طوری نگاهت می کنن که بعدش میری جلوی آینه ببینی واقعا گوشات درازه یا نه!!!
من
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه٬ روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم٬ حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر٬ طاغی و سرکش و بدلگام.
صفحه ی ۲۰
روزگاری ست که حتی جوانهای عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند.
صفحه ی۲۹
آنکه هرگز نان به اندوه نخورْد
و شب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای آسمانی
هرگز٬ هرگز٬ نخواهد شناخت
صفحه ی ۳۰
در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد٬ این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما٬ در خلوتی سرشار از صداقت٬ و در نهایت قلب مان٬ خویشتن را چگونه داوری می کنیم ...
صفحه ی ۳۸
از قدیم گفته اند٬ و خوب هم٬ که: عظیم ترین دروازه های ابرشهرهای جهان را می توان بست: اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت٬ میهن٬ فرهنگ٬ جامعه٬ و آرمان به کار گیرد٬ حتی برای لحظه ای نمی توان بست.
صفحه ی ۳۹
زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت٬ و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد.
چیزی٬ قطعا خراب خواهد شد
چیزی فروخواهد ریخت
چیزی دیگرگون خواهد شد
چیزی ــ به عظمت حرمت ــ که بازسازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...
کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد٬ بر زمین انداخت٬ لگدمال کرد٬ و باز انتظار داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد.
صفحه ی ۴۱
سخت ترین طوفان٬ مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن.
صفحه ی ۴۵
در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند: و این نشان می دهد که جهان٬ با همه ی عظمتش٬ در برابر قدرت عشق٬ چقدر حقیر است و ناتوان.
ای عزیز!
من نیز همچون تو در باب انهدام عشق٬ داستانهای بسیار خوانده ام و شنیده ام٬ اما گمان می کنم ــ یعنی اعتقاد دارم ــ که علت همه ی این ویرانی های تاسف بار٬ صرفا سست بودن اساس بنا بوده است٬ و بیش از این٬ حتی حقیقی نبودن بنا ...
صفحه ی ۵۴
تنها به اعتبار وجود زنده و پویای توست که چیزی بد است یا چیزی خوب: چیزی کهنه است و چیزی نو٬ چیزی زیباست و چیزی نازیبا؛ و تنها بر اساس اراده٬ عمل٬ و اندیشه ی تو آنچه بد است به خوب تبدیل خواهد شد٬ آنچه نازیباست به زیبا٬ و آنچه مکرر است به نا مکرر ...
.
.
.
هرگز از زندگی آنگونه که انگار گلدانی ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه٬ جدا از تو و نیروی تغییر دهنده ی تو٬ گله مکن!
صفحه ی ۵۸
پس به آن دوست بگو: خستگی کاشته یی که خستگی برداشته یی. اینک به مدد نیرویی که در توست و چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت٬ چیزی نو و پر نشاط بساز...
چیزی که اگر تو را به کار نیاید٬ دست کم٬ بچه هایت را به کار خواهد آمد ....
صفحه ی ۵۹
ادامه دارد ...
کتاب: چهل نامه ی کوتاه به همسرم/ نویسنده: نادر ابراهیمی
میس سائه کی با لبخندی می گوید:«من که پازده سالم بود٬ فقط دلم می خواست بروم یک دنیای دیگر٬ جایی که کسی به آن دسترسی نداشته باشد. جایی آن سوی جریان زمان.»
«اما توی این دنیا همچو جایی نیست.»
«دقیقا. به همین دلیل من اینجا هستم٬ جایی که همه چیز تا ابد لطمه می بیند٬ جایی که قلب بی ثبات است٬ جایی که زمان بی وقفه جاری است.»
صفحه ی ۳۳۱
با شنیدن تکنوازی متین و روان فورونیه٬ هوشینو به دوران کودکی برگشت. در آهن زمان هر روز برای ماهی گیری لب رود می رفت. به یاد آورد که در آن روزگار هیچ دغدغه ی خاطری نداشت. هر روز که می رسید٬ فقط زندگی می کرد. تا زنده بودم٬ چیزی بودم. بله٬ اوضاع از این قرار بود. اما یک جا توی راه همه چیز عوض شد. زندگی مرا به هیچ بدل کرد. عجیب است .... مردم به دنیا می آیند که زندگی کنند درست؟ اما هرچه بیشتر زندگی کردم٬ بیشتر آنچه را که در درونم بود از دست دادم ــ و کارم به آنجا رسید که خالی شدم. شرط می بندم هرچه بیشتر زندگی کنم خالی تر و بی ارزش تر می شوم. در این تصور یک چیزی غلط است. از زندگی توقع نداریم این طور بشود! آیا ممکن نیست تغییر جهت بدهد و مقصدم عوض شود؟
صفحه ی ۴۲۸
بتهوون مرد مغروری بود و به استعدادهای خود اطمینان کامل داشت و هرگز حاضر نبود مجیز اشراف را بگوید. با این عقیده که هنر و بیان درست عواطف والاترین پدیده ی جهان است٬ تصور می کرد که قدرت سیاسی و ثروت فقط باید در خدمت یک هدف باشد: امکان دادن به هنر. هایدن که در تمام دوره ی زندگی هنری در کنف حمایت یک خانواده ی اشرافی بود٬ با مستخدمان غذا می خورد. موسیقیدانهای همنسل هایدن را جز خدمتگزاران محسوب می کردند. هرچند هایدن بی تکلف و خوش طبع از این ترتیب بیشتر خوشش می آمد تا غذا خوردنهای خشک و رسمی و پر تشریفات اشراف.
صفحه ی ۴۹۰
«به نظر شما موسیقی قدرت آن را دارد که آدم را عوض کند؟ چنانکه به قطعه ای گوش بدهید و از درون دستخوش تتحولات عمیقی شوید؟»
اوشیما سر جنباند. «حتما٬ می شود. ما تجربه ای م یکنیم ــ مثل واکنش شیمیایی ــ که چیزی را در درون ما از حالی به حالی دیگر در می آورد. بعدها که خودمان را محک می زنیم٬ پی می بریم که همه ی معیارهایی که با آنها زندگی کرده ایم درجه ی دیگری پیدا کرده اند و در جهان دیگری با راههای نامنتظر به روی ما گشوده شده است. بله٬ من چنین تحربه ای کرده ام. نه همیشه٬ اما به هر حال شده. درست مثل عاشق شدن.»
صفحه ی ۴۹۲
کتاب: کافکا در کرانه/ نویسنده:هاروکی موراکامی/ مترجم: مهدی غبرائی
دقیقا نمی دونم به چه نوع کتابهایی میگن «تخیلی» ولی فکر کنم «کافکا در کرانه» یک کتاب تخیلی بود که توش کلی چیزهای عجیب و غریب اتفاق می افتاد و من نمی تونستم اونها رو به هم ربط بدم! در واقع می تونم بگم که هیچی از این کتاب نفهمیدم و شاید کل چیزی که فهمیدم همین چند خط بالاست!! چیزی که واسم جالبه اینه که تونستم و ششصد صفحه از کتابی رو که اصلا برام جذاب نیست و حتی قابل هضم هم نیست رو بخونم !
من