ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین

تکه های دوست داشتنی
تکه های دوست داشتنی
Nice Pieces ...

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 توسط سحر دل آرام | 0 نظر

حرف


دیگر «حرف» نیست

آنچه که من می گویم و تو می شنوی.

شمشیر صدایی ست برای کشتن سکوت.

چرا که من مدتهاست چیزی نگفته ام.

که هرچه گفتم آسمان بود و هرچه شنیدی زمین!


از «حرف» گفتن باز ایستادم و

«مهمل» گفتن آغاز کردم,

مجنون وار

چون نیاکان دردمند و عاشقم.

چرا که «حرف» گفتن را گوشی باید

و «درد» گفتن را همدردی

و از «عشق» گفتن را بی شک همدلی!


آنچه که «من» می گویم

آنچه که «تو» می شنوی

نه! دیگر «حرف» نیست!

من


21 اردیبهشت 1391


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 6 نظر

به نظر من این همه چیز دانستن چندان مفید نیست. هر چه قدر دانش بالا برود٬ زندگی سخت تر می شود.

صفحه ی ۲۵۹


... مردها همیشه نسبت به کار زنها مشکوک هستند. مدام منتظرند تا اشتباهی از ما سر بزند. دلشان می خواست امکانی در اختیار آنها بگذاری تا بتوانند تو را عفو کنند ...

صفحه ی ۳۲۲


نوشته بود: «ممکن است این آخرین نامه ای باشد که برایت می نویسم» در گردش ما در محله ی مانته ماریو گفته بود:«آخرین باری است که تو را می بینم» کلائودیو بیست و دو سال داشت و از همان موقع بسیاری از وقایع برای او «آخرین بار» بود.

صفحه ی ۳۲۸


او به راحتی می توانست «عشق من» را در آن نقاب غم انگیز بر زبان آورد. عادت کرده بود آن را بر زبان بیاورد و دیگر به معنی واقعی آن فکر نمی کرد.

صفحه ی ۴۰۹


عشق٬‌عادت عشق٬ و پایان عشق.

صفحه ی ۴۱۲


او دیگر از عشق خود نسبت به من حرفی نمی زد. شاید به نظرش عملی احمقانه می رسید٬ ولی عشق چیزی است که مدام احتیاج داری بیانش کنی و مدام دلت می خواهد درباره اش بشنوی. من دیگر نمی دانستم در باطن او چه می گذرد. فقط می دانستم کی گرسنه است٬ کی تشنه است٬ کی خوابش گرفته٬ کی به پول احتیاج دارد و کی گرفتار مسائل سیاسی خود است.

صفحه ی ۴۴۶


من از کودکی معنی عشق را فهمیده ام. شب و روز در کنار پنجره٬ در بستر کوچک خود بین گنجه ها٬ به عشق فکر کرده ام. می دانم. همه چیز را می دانم. هر زنی می داند عشق یعنی چه.گرچه گاهی تظاهر می کند که معنی آن را از یاد برده است.

صفحه ی ۴۵۶


ولی تحمل ظلم خیلی آسان تر از تحمل ظالم بودن است

صفحه ی ۵۵۹


نفس زنان برای جلوگیری از هجوم دستان او می گفتم :«نه٬ فرانچسکو»٬ ولی انگار کلمات من به گوش او نمی رسید. یکدیگر را باز نمی شناختیم. دیگر به یاد نمی اوردیم که هرکدام عاشق چه چیز دیگری بوده ایم. او به روحیه ی لطیف و حساس من آشنایی داشت. چگونه می توانست آن را فراموش کرده و فقط صیغه ای را که کشیش برای ما خوانده بود به خاطر نگاه داشته باشد؟ به نظرم می رسید که یک قانون محرمیت نیز وجود داشت که تا آن موقع هر دوی ما با احترام آن را اجرا کرده بودیم. اگر ما در دوران بردگی زندگی می کردیم او بدون شک خود را به آب و آتش می زد تا نگذارد  بشری مالک یک بشر دیگر بشود٬ چون هیچ کس حق ندارد صاحب جسم یک بشر بشود. من حتی اگر تصمیم می گرفتم که فرانچسکو را ترک کنم٬ قانون باز هم به او حق می داد تا مالک جسم من باشد. سالیان سال٬ در طول تمام عمرم٬ قانون به من اجازه نمی داد تا به میل خود صاحب جسم خود باشم٬ حتی اگر او مردی بدجنس و یا خیانتکار می بود و یا ده ها سال کیلومترها جدا از من زندگی می کرد. با این همه٬ حتی یک برده آزادی بیشتری دارد تا یک زن. و من اگر از آن آزادی سوء استفاده می کردم٬ جزایم مثل بردگان یا شلاق بود یا زندان و یا بدنامی. تنها اختیاری که برای جسم خود داشتم این بود که آن را به رودخانه بیندازم.

صفحه ی ۶۰۴


... چون بشر هرگز واقعا آزاد نمی شود. با خاتمه ی هر حمله٬ حمله دیگری آغاز می شود. مهم این است که آزادی را خودت طالب باشی و در به دست آوردن آن تلاش کنی.

صفحه ی ۶۰۷


پایان


  کتاب: از طرف او/نویسنده: آلبا دسس پدس/ مترجم: بهمن فرزانه


«از طرف او» داستانی هست که از زبان یک زن روایت میشه و در اون به زندگی از دریچه ی چشم یک زن نگاه میشه. فکر می کنم هر زنی که این رمان رو بخونه٬ خیلی جاها با آلساندرا همدردی می کنه٬ خیلی جاها بین خودش و آلساندرا وجه مشترک پیدا می کنه و خیلی جاها متوجه می شه که حرفهای آلساندرا همون چیزهاییه که تو دل خودش هم هست و هیچوقت به کسی نگفته!! حرفها و احساساتی که معمولا از طرف جنس مخالف درک نمی شه و  کم کم خود زن ها هم به این نتیجه می رسن که اون حرفها و احساسات تو دنیای واقعی جایی نداره ... به نظر شخصی من (!!) وقتی زنهای یک جامعه به این نتیجه برسن باید فاتحه ی اون جامعه رو خوند!

و باز هم به نظر شخصی من(!) این کتاب اغراق شده بود و بعضی جاهاش برای من باور پذیر نبود٬ شاید هم چون من به اندازه ی کافی زن نیستم باورش نکردم!!! به هرحال به زنهایی که می خوان خودشون رو بهتر بشناسن و به مردهایی که احیانآ دلشون می خواد زنها رو بیشتر بشناسن توصیه می کنم این کتاب رو بخونن. هرچی باشه از اون کتابهایی که «چگونه همسر خود را بیشتر عاشق کنیم» خیلی جذاب تره!! :|

از دنا برای معرفی کردن این کتاب تشکر می کنم :)

من

نوشته شده در تاریخ جمعه 14 بهمن ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 0 نظر

همه چیز را هم که نمی شود به بابا گفت٬ سندی. مردها این مساثل را درک نمی کنند٬ مردها ارزش کلمات را نمی فهمند٬ مردها به مادیات اهمیت می دهند و زن ها با معنویات زندگی می کنند.

صفحه ی ۵۹


با ترحمی ناگهانی از زن بودن خود٬ سراپا لرزیدم. به نظرم می رسید که ما موجودات خوب و بدبختی هستیم.

.

.

.

نومیدانه پرسیدم:«مامان٬ آیا گاهی هم می شود که به خاطر عشق احساس خوشبختی کرد؟»

صفحه ی ۶۰


در تاریکی٬ در رختخواب خود٬ با افکار به هم ریخته و گنگ٬ زندگی زوج هایی را که می شناختم مرور می کردم. زندگی عاطفی آن ها را در نظر می گرفتم. چه طور آن مردهایی که در طی روز حتی یک کلمه عاشقانه به همسر خود نمی گفتند٬ شب انتظار داشتند که زن ها حاضر و آماده هماغوش آنها باشند؟ چه قدر توهین آمیز بود. مثل تف کردن به صورت. صبح روز بعدَ همان طور که زن ها کار روزانه ی خود را آغاز می کردند٬ چشمانشان مملو از اهانت شب قبل بود.
صفحه ی ۷۵

آگاهی به زن بودن برایم به نحوی گناه به شمار می آمد. هر علامت زنانگی را در خود با خجالت کشف می کردم. آن علامات را مانند رازی در دل نگاه می داشتم. هم برای خودم و هم برای بقیه.
صفحه ی ۸۰
عشق را همیشه آن طور در نظر مجسم کرده بودم. احساسی مشوش٬ احساسی افسانه ای٬ احساسی با شکوه و در عین حال سنگدل.
صفحه ی۱۱۱

زن و مرد٬ از اولین ملاقات٬ بی اراده شروع می کنند به بازی کردن نقش دلخواه خود. واقعیت را پنهان می سازند و با سماجت هرچه تمام تر از شخصیت ساختگی خود دفاع می کنند و این چنین است که اغلب دو نفر که باهم زندگی می کنند فقط از طریق دو شخصیت مصنوعی باهم ارتباط برقرار می کنند و هرگز یکدیگر را نمی شناسند.
صفحه ی۱۱۲

و من در جوابش می گفتم:«نه٬ دوست ندارم عذر و بهانه ی بی خودی بیاورم»  او از نفرت من به دروغگویی متعجب می شد٬ آن را با بزدلی عوضی می گرفت.
صفحه ی۱۱۵

من قادر نیستم به یک عشق معمولی قناعت کنم. یک عشق عادی به چه درد می خورد؟ خیابان مملو از آن است. کافی است سرت را برگردانی.
صفحه ی۱۶۲

شاید آریبرتو حق داشته باشد. اگر مادر تو صاحب چندتا بچه می شد دیگر وقتی برای پیانو زدن برایش باقی نمی ماند. برادرم معتقد است که این فاجعه همه اش زیر سر پیانو زدن است. در زندگی شش هفت تا بچه لازم است. مادربزرگت عقیده دارد ککه برای بعضی ها حتی بیشتر. آن وقت زن بین حاملگی و زایمان و شیر دادن بچه دیگر فرصت ندارد به چیز دیگری فکر کند. یکی از همسایه های ما زن بسیار زیبایی داشت٬ در عرض ۹ سال ده بچه زایید. هنوز زن جوانی است. او را خواهی دید٬ بیش از سی سال ندارد. با زاییدن آخرین بچه٬ پاهایش یک مرتبه باد کرد و جالا به اشکال می تواند را برود. شوهرش سه خدمتکار برای او گرفته است و او در آشپرخانه می نشیند و فرمان می دهد و خانمی می کند.»
صفحه ی۱۸۸

«آه که چه دردناک است٬ عشق چه دردناک است. فولویا وای به حالت اگر ببینم عاشق شده ای و تو هم٬ همین طور٬ آلساندرا. وای به حالتان. شماها باید آزاد باشید. خوشبخت باشید با مرد ثروتمندی ازدواج کنید٬ عشق چیز وحشتناکی است.» ما سکوت کرده بودیم . وانمود می کردیم که سرنوشتی را که او برایمان در نظر گرفته بود٬ قبول کرده ایم و در عوض٬‌در ته دل٬ آرزوی این «عشق» را می کردیم که ما را به سوی اشک و مرگ سوق می داد.
صفحه ی۱۹۷

هیچ کس هرگز کاملا آزاد نیست. آزادی بشر درست چند ساعت بعداز تولد از او سلب می شود. از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ دیگر فرار غیر ممکن می شود. قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم ...
صفحه ی۲۱۵

تمام وقتت را صرف خواندن کتاب می کنی. کار اشتباهی است. کار استباهی است. کتاب خواندن انسان را ضعیف می کند٬ رنجور می کند٬ تو را برده ی خود می کند و انسان نباید زجر بکشد و بشر اگر بخواهد قوی باشد باید تمام عوامل زجرآور را از خود دور سازد. فقط زجر زایمان است که با ارزش است. من٬ با هر فرزندی که به دنیا می آوردم٬ انگار یک زندگی به زنگیم اضافه می شد.
صفحه ی ۲۳۹

در هر بشری به هر حال٬ مقداری پستی وجود دارد. من مدام دریر قسمت پستی خود بودم.
صفحه ی ۲۵۸

ادامه دارد ...

کتاب: از طرف او/ نویسنده: آلبا دسس پدس/ مترجم: بهمن فرزانه

«مردها به مادیات اهمیت می دهند و زن ها با معنویات زندگی می کنند.» منم وقتی این خط رو خوندم یه پوزخند زدم!! با خودم گفتم:«آره! اونم دخترهای الان! دخترهای این جامعه!!» ولی حالا از پوزخند که بگذریم چی باعث میشه زنهای یک جامعه  آدمها رو با میزان قلنبه بودن جیب طرف مقابل می سنجن؟
چه بلایی سر جامعه ای میاد که زنهاش قید معنویات رو بزنن؟! پرسیدن داره؟! میشه همینی که می بینیم دیگه!!
من
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 3 نظر

چرا همه ی ما «کودکی» را دوست داریم؟ چرا دوران کودکی زیباتر از بقیه عمر آدمی است؟ چرا با دیدن «کودکی» لبخند بر لبانمان می نشیند و یک حس غریب از جنس غربت به ما هجوم می آورد؟ فکر می کنم فقط به یک دلیل. یا اگر نخواهیم کلمه ی فقط را به کار ببریم٬ فکر می کنم به این دلیل که کودک نقاب ندارد. هنوز نقاب را کشف نکرده. هنوز دورو نشده. هنوز دنیای بایدها و نبایدها را نفهمیده. هنوز مجبور نیست برای تنازع بقایش خودش را پنهان کند. هنوز خودش است. همانی که همه ادیان٬ همه اسطوره ها و همه آدم حسابی ها سفارش می کنند:«خودت باش»!

مگر ما کس دیگری هستیم؟ که به ما سفارش می کنند خودمان باشیم؟

چرا بعضی وقت ها به دیوانه ها غبطه می خوریم؟ چون خودشان هستند و بایدها و نبایدها را نمی فهمند. ما دوست داریم خودمان باشیم و در ضمن نمی توانیم از بایدها و نبایدها بگریزیم. می خواهیم «کودک» باشیم اما منافع غیر کودکانه مان را هم دوست داریم و نمی خواهیم از دستشان بدهیم. کودک درونمان را دوست داریم. اما ترجیح می دهیم بیرون نیاید و در همان درون بماند. قدیم ها به «مطرب» ها غبطه می خوردند. دعوتشان می کردند تا شب شاد و پر طربی را فراهم کنند. اما فردا ی آن شب از مطرب ها دوری می کردند٬ چون برای تجارت و قدرت و بازار نباید مطرب باشی!

این تناقض همیشگی آدمی است. از زمانی که آدم و حوا در بهشت فهمیدند لخت و عریان هستند و سعی کردند با برگ انجیر خودشان را بپوشانند٬ این تناقض آغاز شد. اگر آدم یا حوا به تنهایی زندگی می کردند؛ یعنی دو نفر نبودند٬ آیا لازم بود خودشان را بپوشانند؟

آدمی در زندگی تجمعی٬ در زندگی با دیگران است که در دام این تناقض می افتد. خودت باش! یعنی مثل دیگران نباش. یعنی در برابر دیگران خودت را نپوشان. خودت را پنهان نکن. مغلوب شرایط نشو.

شرایط کار. شرایط اجتماع! شرایط خانواده! شرایط رفاقت! شرایط عشق! شرایط تنفر! شرایط قدرت! و در نهایت شرایط منافع!

اگر خودت باشی٬ شاید از اجتماع طرد شوی. شاید از خانواده طرد شوی. از کار٬ از قدرت٬ از عشق ... طرد شوی.

اینجا باید انتخاب کنیم. اگر بخواهیم چیزی به دست بیاوریم٬ قاعدتا باید چیزی را از دست بدهیم. این هم از همان قوانین اعصاب خردکن جهان است.

بالاخره اگر بخواهیم کودکی مان را از دست ندهیم٬ شاید منافع دیگرمان را از دست بدهیم.

از اینجا به بعد به خودمان مربوط است که دوست داریم چه چیزی را به دست بیاوریم و مجبوریم چه چیزی را از دست بدهیم. باید انتخاب کنیم. و انتخاب هم سخت است. می دانم.

اما می گویند فقط لحظه ی انتخاب سخت است. بعد از انتخاب دیگر سخت نیست. مثل متولد شدن. زمان تولد سخت است. اما بعد از تولد راحت می شود. اما آیا بعد از تولد راحت می شود؟ نمی دانم.

رضا کیانیان

مجله ی چلچراغ/ شماره۳۰۲/ صفحه ی ۲۹


چند سال پیش٬ یعنی سالِ ... بذار نگاه کنم ... آها! سال ۱۳۸۷ که این مجله رو خریدم و این تیکه رو خوندم٬ یادمه که خیلی به دلم نشست. تو وبلاگ اون دوره ام هم نوشتمش. البته فقط پاراگراف اولش رو.

همیشه خیلی زود جو گیر می شم! اون موقع هم وقتی پاراگراف اول و دوم این نوشته رو خوندم خیلی جوگیر شدم و دیگه بقیه ش رو با دقت نخوندم!! به جاش همون پاراگراف اول و دوم رو چندین بار خوندم و گمونم انتخاب کردم!

چند روز پیش که دوباره رفتم سراغ این مجله و دوباره چشمم به این متن افتاد دیدم اون پایین ترهاش یه چیز خیلی مهم هست که من موقع انتخاب اصلا بهش توجه نکرده بودم!!


اگر خودت باشی٬ شاید از اجتماع طرد شوی. شاید از خانواده طرد شوی. از کار٬ از قدرت٬ از عشق ... طرد شوی.


الان هم که دیگه کار از کار گذشته. چون خیلی وقته انتخاب کردم!! :|


طرد شدن از عالم و آدم٬ آره سخته! ولی اینکه «خودت» باشی هم یه لذت توآم با آرامشی داره که اگه  «خودت» نباشی هیچوقت نمی تونی تجربه ش کنی :) البته به نظرم هیچوقت هیچ آدمی نمی تونه صد در صد خودش باشه. ولی به همون میزانی که «خودش» ئه از اون لذت و آرامش هم بهره می بره ...

+ کلا زیاد جدی نگیرید این چیزهایی که گفتم رو! :|

من



نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 3 نظر

خیلی ها از احساس و دغدغه های مادرانه نوشته اند. اما این متن با نظرگاهی دیگر این حس را توصیف می کند. فیروزه گل سرخی که دندان پزشک و نویسنده است, زندگی یک مادر شاغل از نوع امروزی اش را تصویر کرده, تصویری که احتمالا به این زودی از یادتان نمی رود, تصویر زمانی که زندگی یک مادر زیر و رو می شود.

مجله داستان همشهری/ شماره نهم/ویژه یلدا


به همه تون توصیه می کنم این مجله رو بخونید. اگه حال مجله خوندن ندارید توصیه می کنم شماره ی نهم این مجله رو بگیرید و یه راست برید صفحه ی 55 و روایت 5 رو که اسمش "به خاطر عروسکها" ست بخونید!! شاید مثل من بعدش یه ذره - فقط یه ذره - بتونید جواب یه سری سوالات رو راجع به مادرهای عجیب و غریبتون پیدا کنید! 

مثلا شاید بتونید بفهمید که چی باعث می شه مادرتون نصف شب از خواب بیدار شه بیست تا پله رو بیاد پایین در اتاقتون رو بزنه, از خواب بیدارتون کنه و بگه:"قبل خواب گفتی سرم درد می کنه اومدم ببینم چیزیت نشده باشه, یه وقت بخاری اتاقت گاز پس نداده باشه, در رو باز کن ببینم!!!" و بعد از اینکه دو ساعت اینور و اونور بخاری رو ور انداز می کنه و خیالش راحت میشه بره بالا. و شما چند ثانیه حساب کتاب کنید تا بفهمید چی شد و چی میگفت و یعنی چی و ... . بعدش هم که به هیچ نتیجه ای نرسیدید شونه هاتون رو بندازید بالا و به خوابتون ادامه بدید!

من

نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آبان ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 8 نظر

ـ خب خودت باید تصمیم بگیری.

ـ نمی تونم. واسه همینم اومدم پیش شما.

ـ خواهرشم تو رو دوست داره؟

ـ خیلی.

ـ می تونی فراموشش کنی؟

ـ نه

ـ خب پس برو باهاش عروسی کن دیگه.

ـ په اکبر چی؟

ـ تو می دونی اکبر واسه چی اون دختره رو کشت؟

ـ دوستش داشت

ـ آدم وقتی کسی رو دوست داره مگه می تونه بکشه؟

ـ نمی خواست بدنش به کس دیگه.

ـ تو اگه جای اکبر بودی چیکار می کردی؟ تو هم دختره رو می کشتی؟

ـ فراموشش می کردم.

ـ پس آدمی که عاشق یه نفره می تونه فراموشش کنه. می تونه؟! اگه میشه تو هم خواهر اکبر رو فراموش کن.

ـ نه. نمیشه.

ـ شاهینُ یادته تو؟

ـ آره

ـ می دونی چرا قتل کرده بود که؟

ـ پول طلبکار مادرش رو نداشتن بدن مجبور شدن یارو طلبکاره رو بکشن.

ـ آره. شاهین با ما نداشت. عاشق مادرش بود. نمی خواست  مادرش بخاطر بدهی سنگین چند سال بیفته تو زندون. طاقتش رو نداشت. طلبکاره رو کشت که مادرش رو از دست نده. تو میگی کار خوبی کرد؟

ـ نه.

ـ تو اگه جاش بودی چیکار می کردی؟ طلبکاره رو میکشتی یا مادرتو فراموش می کردی؟

ـ مادرم رو فراموش می کردم.

ـ پس میشه کسی رو که عاشقشی فراموش کرد!

ـ نه نمیشه! من نمی تونم!

ـ آدم راجع به بقیه خیلی راحت می تونه بگه فراموشش کن. قاضی هایی هم که حکم اعدام اکبر و شاهین و این برو بچه ها رو دادن همین فکر رو می کردن.

ـ من چیکار کنم آقای غفوری؟

ـ من اگه جای تو بودم خواهر اکبر رو فراموش می کردم اما ممکنه یه روزی عاشق بشم خودم هم نتونم فراموش کنم. حتی به قیمت مرگ یه آدم دیگه باشه ...



فیلم: شهر زیبا/ نویسنده و کارگردان: اصغر فرهادی

بازیگران: فرامرز قریبیان٬ ترانه علیدوستی٬ بابک انصاری ...


فیلم که تموم میشه از خودت می پرسی کجای این شهر زیباست؟!!!
+ چه خوبه کسایی پیدا میشن که تو فیلمهاشون یا کتابهاشون یا شعرهاشون حرفهایی رو بزنن که حرف دل من و توئه ولی هیچوقت نمی گیم.

از اون حرفها که می ترسیم
از اون حرفها که باید زد
از اون درد دلهای خوب
از اون حرفهای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها
حقیقتهای پنهونی
از اون حرفها که می دونم
از اون حرفها که می دونی !
من


نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آبان ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 0 نظر

گفته بود «پروانه ها هم مهاجرت می کنند.» به آسمان نگاه کردم. آبی بود. بی حتی یک لکه ابر.

صفحه ی آخر



کتاب: چراغها را من خاموش می کنم/ نویسنده: زویا پیرزاد


عجیب به نظر میاد! کتابی که خیلی دوستش داری و تا حالا چند بار خوندیش٬ تو وبلاگ «تکه های دوست داشتنی» ت جایی نداره. نه به خاطر اینکه دوست داشتنی نیست٬ به خاطر اینکه بعضی از دوست داشتنی ها رو نمی شه نوشت٬ فقط میشه یواشکی دوستشون داشت و به کسی هم نگفت!

+ فکر می کنم شبیه کلاریسَ م. یا شاید هم دوست دارم که باشم!

من

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 4 نظر

از بهشت که بیرون امد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه ...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او "اختیار" داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

صفحه ی 7


میکائیل به خدا گفت: خسته ام، خسته ام از این آدم ها، که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا، چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر!

خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند، نان نیست، نور است. تو مامور آنی که نان بیاوری، اما نور تنها نزد من است، و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد، گرسنه خواهد ماند.

صفحه ی53


پرده اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.

رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.

رازی به اسم هر چه که می دانی.

و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی ، که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید.

در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند.

گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند.

خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم، و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.

و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت.

خدا گفت: نام شما را مؤمن می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لا به لای رازها عبور داد و در هر عبوری رازی گشوده شد.

و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.

و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند، و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.

صفحه ی 57


کتاب: پیامبری از کنار خانه ما رد شد/ نویسنده: عرفان نظرآهاری


با تشکر از مهرنوش برای کادو دادن این کتاب! :) در ضمن عرفان نظرآهاری مرد نیست، زنه!

من

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 مهر ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 1 نظر

  

 

ــ پدربزرگ٬ آدمها ما را می کِشند ... ما را می کُشند و همه جای ما را می خورند ... اما خرها را نه می کُشند ... و نه هیچ جایشان را می خورند ... یعنی واقعآ آنها خوردنی نیستند؟ چرا اینهمه اختلاف ...؟! 

ــ پسرم ... آنها به «مزرعه دارها» سواری می دهند ... پس زنده می مانند. یادت باشد ... راز زنده ماندن در مزرعه این است ... 

قسمت نوزدهم 

 

 

کتاب: من گوساله ام/ بزرگمهر حسین پور


به علت کمیک استریپ بودن این کتاب قادر به نوشتن تکه های دوست داشتنی ش نبودم٬ خودتون کتاب را تهیه فرموده مطالعه نموده کیف کنید! با تشکر از پرستو برای معرفی کتاب :)

من

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1390 توسط سحر دل آرام | 2 نظر

 

 

سرزمین شادی 

 

آیا به سرزمین شادی ها گذارت افتاده 

جایی که هر روز همه شادند و دلشاد 

همه ش لطیفه می گویند و آواز می خوانند 

آوازهای شادٍ شاد٬ 

آنجا که پر از خوبی است و شادمانی؟ 

در سرزمین شادی ها کسی غمگین نیست 

تا بخواهی خنده است و لبخند. 

من خودم رفته ام به سرزمین شادی ها 

وای که چقدر کسل کننده بود آنجا ! 



کتاب: آنجا که پیاده رو پایان می یابد/ از: شل سیلوراستاین/ ترجمه: رضی خدادادی (هیرمندی)

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
درباره وبلاگ
----------------------------------
دل من همی داد روزی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یکسو نهی آشنایی
----------------------------------
موضوعات
آخرین مطالب
لوگوی وبلاگ
تکه های دوست داشتنی
آرشیو مطالب
پیوند ها
امکانات جانبی
تعداد بازدیدکنندگان : 27174

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.
free counters Sahar Delaram

Create Your Badge دنیای کدهای جاوا اسکریپت